برخورد قطعه گم شده با دایره کله گنده
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد.
بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند.
با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند.
بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه.
و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی.
بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند.
یکی او را روی پایه ستونی گذاشت...
دنباله ماجرای قطعه گم شده را در ادامه مطلب بخوانید...
خانم نظافتچي
در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،
نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟
سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!
من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.
پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟
استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.
من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!
برگرفته از : نشان لیاقت عشق
دانه ای که سپیدار بود
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته
بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.
دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه.
گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی
خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی
فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم.
تماشایم کنید.»
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره
هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی
به او توجه نمی کرد.
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی
خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش
نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر،
کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو
بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت
فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ
کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم
بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده
شوی.»
دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر
خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر
کند.
سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که
هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم
همه می آمد.
نويسنده: عرفان نظرآهاري
Why God Made Mothers
By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime.
An Angel appeared and said "Why are you spending so much time on this one"?
وقتي خدا مادران را مي آفريد در روز ششم تا ديروقت كار مي كرد.
فرشتهاي اومد و پرسيد: چرا اينقدر روي اين يكي وقت مي گذاري؟
و خدا پاسخ داد :
مي دوني چه خصوصياتي در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
She has to be completely washable, but not plastic, have 200 movable parts, all replaceable, run on black coffee and leftovers, have a lap that can hold three children at one time , have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart, and do these things only with two hands."
بايد قابل شستشو باشه ولي پلاستيكي نباشه. بيش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعويض باشند. و بايد بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. .بايد بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگيره . با يه بوسه كه از زانوي زخمي تا قلب شكسته رو شفا بده. و همه اينها رو بايد فقط با دو تا دست انجام بده.
the angel was impressed" just two hands..impossible""
"And that's just on the standard model?" the Angel asked.
"This is too much work for one day. Wait until tomorrow to finish."
فرشته تحت تأثير قرار گرفته بود .
فقط دو تا دست غير ممكنه . مطمئني اين يك مدل درست و استاندارده ؟
اين همه كار براي امروز زياده بقيهاش رو بگذار براي فردا و تكميلش كن
"But I can't!" The Lord protested, "I am so close to finishing this creation that is so close to my own heart. She already heals herself when she's sick AND she can work 18 hours a day
نمي تونم ديگه آخراي كارمه. چيزي نمونده كه موجودي را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم.
وقتي بيمار مي شه خودش، خودش رو معالجه مي كنه و مي تونه 18 ساعت در روز كاركنه .
The Angel moved closer and touched the woman, "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft," the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what she can endure or accomplish."
فرشته نزديكتر اومد و زن رو لمس كرد:
اين كه خيلي لطيفه!!
بله لطيفه. ولي خيلي قوي درستش كردم . نمي توني تصور كني چه چيزهايي رو مي تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتي پيروز بشه.
"Will she be able to think?", asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman's cheek. "Oops, it looks like you have a leak with this model. I told you that you were trying to put too much into this one."
فرشته پرسيد : مي تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر مي كنه مي تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئوليت زيادي بهش دادي ! سوراخ شده و داره چكه مي كنه !”
"That's not a leak." The Lord objected. "That's a tear!"
"What's the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You are a genius, Lord. You thought of everything; for mothers are truly amazing!"
خدا اشتباه فرشته رو تصحيح كرد : چكه نمي كنه - اين اشكه .
فرشته پرسيد :به چه دردي مي خوره ؟
اشكها روش او هستند تا غمهاش، ترديدهاش، عشقش ، تنهائيش، رنجش و غرورش را بيان كنه .
فرشته هيجان زده گفت :خداوندا تو نابغه اي فکر تمام چيز هاي خارق العاده رو براي ساختن مادرها کرده اي ..
but there is only one thing wrong with her
she forgets what she is worth...
فقط يك چيزش خوب نيست.
خودش فراموش مي كنه كه چقدر با ارزشه .
~by Erma Bombeck~
در گذشته نمره ۲۰ مثل جواهر ارزش داشت و راحت و آسان به
هر دانش آموزی داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت
می کردندحقیقتا"بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی
شایسته آن بودند.به هر حال شاگردان قدیمی همه می دانند
که انشای کمتر از ۱۰ خط را هیچ معلمی نمره مطلوب قبولی
نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا حتی رد
می شدند.یکی از همین شاگردان قدیمی تعریف می کرد که در
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال
ششم (آخر) دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده
شده بود که شجاعت یعنی چه ؟محصلی در مورد این موضوع
فقط نوشته بود :شجاعت یعنی این!و ورقه خود را سفیدبه
ممتحن داده بود و رفته بود.ورقه آن جوان دست به دست دبیران
گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره
۲۰ داده بودند.
چه خوب گفته اند : کم گوی و گزیده گوی چون در...
برگرفته از مجله موفقیت
...
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد .ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد . بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل توبي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيادوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام اوطلاكوب شده بود ، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت :با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .سالها گذشت و مرد جوان در كاروتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است .بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين موردنظر او راداشت،وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
دخترکی به میز کار پدرش نزدیک می شود و کنار آن می ایستد.پدر سخت
گرم کار و زیر و رو کردن انبوهی کاغذ و نوشتن چیزهایی در سررسید است و
اصلا"متوجه دخترش نمی شود . تا این که دخترک می گوید : "پدر چه می
کنی ؟ "
و پدر پاسخ می دهد : " چیزی نیست . مشغول ترتیب دادن برنامه هایم
هستم . اینها نام افراد مهمی است که باید با آنها ملاقات کنم."
دخترک پس از مدتی تامل می پرسد :
"پدر آیا نام من هم در آن دفتر هست ؟"
"هفت عادت خوب خانواده "

