می بینی و می دانی
و برآوردن می توانی
الهی!چون حاضری: چه جویم؟
و چون ناظری: چه گویم؟
از نیایش های خواجه عبداله انصاری
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.
انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده رااز شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد
عرفان نظرآهاری
یک دسته گل کوچک شاداب
اتاقی را سرشار از خورشید می تواند کرد
و کاری اندک از روی مهربانی
دلی را از شادمانی خواهد انباشت...
ابر و ابریشم و عشق
هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و
ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از
نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ،
سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من
هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.
من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح
در من روان نیست و جان جریان ندارد.
حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش
کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.
یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم
دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟
وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز
که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.
یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و
می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...
یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...
![]()
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود
و گفتن که : "سگ من نبود" ؛
ساده است ستایش گلی ،
چیدنش بی احساس دردی
و از یاد بردن که : " گلدان را آب باید داد " ؛
ساده است بهره جویی از انسانی ،
دوست داشتنش بی احساس عشقی ،
او را به خود وانهادن
و گفتن که : "دیگر نمی شناسمش" ؛
ساده است لغزش های خود را شناختن ،
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که: "من این چنینم" ؛
ساده است که چگونه می زیی ،
باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم....
قطعه ای از مارگوت بیگل ترجمه احمد شاملو
یكدیگر را دوست بدارید اما, از عشق زنجیر مسازید:
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج واهتزاز باشد.
جامهای یكدیگر را پر كنید اما از یك جام منوشید.
از نان خودبهیكدیگر هدیه دهید اما هر دو از یك قرص نان تناول مكنید.
بهشادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یك برای خود تنها باشید.
همچون سیمهای عودكه هر یك در مقام خود تنهاست, اما
همه با هم بهیك آهنگ مترنمند.
دلهایتان رابههم بسپارید اما به اسارت یكدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است كه میتوانددلهای شما را در خود نگه دارد.
در كنار هم بایستید, اما نه بسیار نزدیك:
ازآنكه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند, و
بلوط و سرو در سایه هم بهكمال رویش نرسند.
جبران خلیل جبران
◄ ليلي، نام تمام دختران زمين است
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
عرفان نظرآهاری
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.
انار ترک برداشت .
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده رااز شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد.
***
پ.ن :مطلب بالا رو یه جایی خونده بودم ولی منبعش یادم نیست. چون به نظرم جالب و لطیف بود نوشتمش.![]()
پ.ن :یکی از دوستان خوبم زحمت کشیدند و منبعش رو پیدا کردند.
از نوشته های عرفان نظر آهاری... با سپاس از این دوست عزیز.![]()
زندگی پدیده ی اسرار آمیزی است.
خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.بد
نیست گهگاه غمگین باشی چرا که غمگین بودن
زیبایی خود را داراست.
فقط ...باید بیاموزی که از زیبایی غمگین بودن لذت
ببری ...
از سکوت آن ....از ژرفای آن....
"اوشو"
ره آورد های خاص زندگی همواره در سکوت پیشکش می شوند.
دوستی و عشق
میلاد و مرگ
شادی و درد
گل و طلوع خورشید
و سکوت به مثابه ی فضای ژرف فرزانگی..............
- از چشمه زندگی ،هر کس ،به اندازه ی کاسه ی و جودش می نوشد.
- سوختن بهای یافتن روشنایی هاست.
- همه ی قلب ها به یک زبان می تپند.
- مرگ در درون هر زنده ای زنده است.
- تراژدی حسن ختام خیلی از پیوندهاست.
- به جای این که دنبال دلیل مرگ باشیم باید دلیل زندگی را بفهمیم.
- گاهی سمت سرعت به سوی دره است .
- گاهی حقیقت در تردید تبلور می یابد.
- ماندن و ایستادن ریشه می خواهد.
- گذشت زمان بهترین درمان هردردی است.
* هوس بدل عشق است.
* اشک سفیر عاطفه است.
* گاهی بوی خاطره ها فضای ذهن را عطرآگین می کند.
* مرگ در درون هر زنده ای زنده است ..
* ماندن و ایستادن ریشه می خواهد.
* عشق گفتنی نیست رفتنی است.
* خود و خدا فاصله ای دارند.از هر کدام دور شوی به دیگری نزدیک شده ای.
* همه چشمها نگاه می کنند اما بعضی از آنها می بینند.
* احمق اصلا"نمی ترسد و دانا می داند از چه باید بترسد.
* مرگ کمترین بهای حیات است
خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده
بگذار هرجا تنفر است بذر عشق بکارم .
هر جا آزردگی است ببخشایم .
هر جا شک است ایمان و هر جا یاس است امید
هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم .
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی همدردی کنم .
پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران رادرک کنم
پیش از آن که دوستم بدارند دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم .
ودر بخشیدن است که بخشیده می شویم
و در مردن است که حیات ابدی می یابیم
![]()
![]()
![]()
"فرانسیس آسیسی"
برای هر هدفی زیر این گنبد کبود هنگامی وجود دارد:
هنگامی برای زاده شدن هنگامی برای مردن
هنگامی برای خرابی هنگامی برای آبادانی
هنگامی برای گریه هنگامی برای خنده
هنگامی برای سوگواری هنگامی برای پایکوبی
هنگامی برای در بر گرفتن هنگامی برای پس زدن
هنگامی برای یافتن هنگامی برای گم کردن
هنگامی برای بذرافشانی هنگامی برای درو
هنگامی برای سکوت هنگامی برای سخن گفتن
هنگامی برای عشق هنگامی برای نفرت
هنگامی برای جنگ هنگامی برای صلح
اکنون هنگام چه کاری است ؟ اکنون انتخاب می کنی که هنگام چه کاری باشد . تو تمامی ای فرصت ها را داشته ای و اکنون زمان آن رسیده است که انتخاب کنی این بار چه هنگامی را می خواهی تجربه کنی .این لحظه ابدی است . هنگام تصمیم گیری جدید تو.جهان در انتظار تو و تصمیم توست و برای آن چه به وجود می اوری جا بازمی کند . تو همانی را به وجود می آوری که هستی.
گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند
بر آن ها که می هراسند بسیار تند،
بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست.
ویلیام شکسپیر
زندگی یک صبح بهاری است
اگر دوستی داشته باشی
کسی که با او راه بروی
با او حرف بزنی
به جانبش رو کنی
![]()
![]()
![]()
زندگی یک صبح بهاری است
اگر دوستی داشته باشی
تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی
که تو را یاری دهد
پس حالا و همیشه تو را یاری هست.
آلن دوان
![]()
خدا را شکر که مالیات می پردازم : این یعنی شغل و درآمدی دارم.
![]()
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم : این یعنی در میان دوستانم بوده ام .
![]()
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند : این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .
![]()
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم : این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
![]()
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم : این یعنی خانه ای دارم.
![]()
خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام : این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
![]()
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم : این یعنی میتوانم بشنوم .
![]()
خدا را شکر که این همه شستنی و اطو کردنی دارم : این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
![]()
خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم : این یعنی من هنوز زنده ام .
![]()
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم : این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم .
![]()
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند : این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
اگر همیشه دور بمانی... عشق خواهد مرد.
اگر همیشه نزدیک بمانی... عشق خواهد مرد.
عشق تنها در سیلان دائم پیوند بقا خواهد یافت.
نه اسارتی... نه غل و زنجیری... و نه دربند زندانی......
اوشو
دانه بودن ، در دل خاک تیره زیستن ، صبوری کردن ، ریشه دواندن و بالاخره سر به آسمان ساییدن.
به دانه هایی نگاه کن که درخت می شوند ، به درخت هایی که برخی سایبان مسافران راه می شوند
وبرخی میوه های خوشمزه می دهند . آنها گاهی قلم می شوند ، گاهی صندل و گاه آشیانه
پرنده ای ........
هستم اگر می روم
اگر نروم نیستم
زندگی بدون عشق به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه .عشق بدون زیبایی به گل هایی می ماند بدون رایحه و به میوه هایی بی هسته .
زندگی عشق و زیبایی یک روحند در سه بدن که نه از هم جدا می شوند و نه تغییر می کنند .
جبران خلیل جبران


