تبليغاتX
* زندگی،... و دیگر هیچ *

* زندگی،... و دیگر هیچ *

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......
الهی!

می بینی و می دانی

و برآوردن می توانی

الهی!چون حاضری: چه جویم؟

و چون ناظری: چه گویم؟


از نیایش های خواجه عبداله انصاری

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت9:19 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
انار...

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت .

خون انار روي دست ليلي چکيد.

 ليلي انار ترک خورده رااز شاخه چيد.

مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد


عرفان نظرآهاری

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت8:20 بعد از ظهرتوسط ارکیده |


یک دسته گل کوچک شاداب

اتاقی را سرشار از خورشید می تواند کرد

و کاری اندک از روی مهربانی

دلی را از شادمانی خواهد انباشت...


+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت6:52 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

ابر و ابریشم و عشق

  هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و

ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از

نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ،

سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من

هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح

در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش

کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم

دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز

که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...

 یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...

 

 

عرفان نظر آهاری
+نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت4:13 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
زیستن...

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلطکی می رود

و گفتن که : "سگ من نبود" ؛

ساده است ستایش گلی ،

چیدنش بی احساس دردی

و از یاد بردن که : " گلدان را آب باید داد " ؛

ساده است بهره جویی از انسانی ،

دوست داشتنش بی احساس عشقی ،

او را به خود وانهادن

و گفتن که : "دیگر نمی شناسمش" ؛

ساده است لغزش های خود را شناختن ،

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که: "من این چنینم" ؛

ساده است که چگونه می زیی ،

باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم....

 

قطعه ای از مارگوت بیگل ترجمه احمد شاملو

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت10:54 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
عشق...

یكدیگر را دوست بدارید اما, از عشق زنجیر مسازید:

 
بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحلهای جانتان در تموج واهتزاز باشد.


جامهای یكدیگر را پر كنید اما از یك جام منوشید.


از نان خودبه‏یكدیگر هدیه دهید اما هر دو از یك قرص نان تناول مكنید.


به‏شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یك برای خود تنها باشید.


همچون سیمهای عودكه هر یك در مقام خود تنهاست, اما

 همه با هم به‏یك آهنگ مترنمند.


دلهایتان رابه‏هم بسپارید اما به اسارت یكدیگر ندهید.

 زیرا تنها دست زندگی است كه می‏توانددلهای شما را در خود نگه دارد.


در كنار هم بایستید, اما نه بسیار نزدیك:

ازآنكه ستونهای معبد به جدایی بار بهتر کشند, و

 بلوط و سرو در سایه هم به‏كمال رویش نرسند.

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت1:23 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 

 

ليلي، نام تمام دختران زمين است 

 

 

خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.

عرفان نظرآهاری

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت8:31 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
راز...
درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزارتا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند.

انار ترک برداشت .

خون انار روي دست ليلي چکيد.

 ليلي انار ترک خورده رااز شاخه چيد.

مجنون به ليلي اش رسيد.

خدا گفت:راز رسيدن فقط همين بود. کافي است انار دلت ترک بخورد.

 

***

پ.ن :مطلب بالا رو یه جایی خونده بودم ولی منبعش یادم نیست. چون به نظرم جالب و لطیف بود نوشتمش.

پ.ن :یکی از دوستان خوبم زحمت کشیدند و منبعش رو پیدا کردند.

  از نوشته های عرفان نظر آهاری... با سپاس از این دوست عزیز.

+نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت2:10 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

زندگی پدیده ی اسرار آمیزی است.

خنده جزئی از آن و گریه نیز جزئی از آن است.بد

نیست گهگاه غمگین باشی چرا که غمگین بودن

زیبایی خود را داراست.

فقط ...باید بیاموزی که از زیبایی غمگین بودن لذت

ببری ...

از سکوت آن ....از ژرفای آن....

                                                                                        "اوشو"

+نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت9:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

ره آورد های خاص زندگی همواره در سکوت پیشکش می شوند.

 

دوستی و عشق

 

میلاد و مرگ

 

شادی و درد

 

 گل و طلوع خورشید

 

 و سکوت به مثابه ی فضای ژرف فرزانگی..............

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت10:25 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
تپش قلم ...
  • از چشمه زندگی ،هر کس ،به اندازه ی کاسه ی و جودش می نوشد.

 

  • سوختن بهای یافتن روشنایی هاست.

 

  • همه ی قلب ها به یک زبان می تپند.

 

  • مرگ در درون هر زنده ای زنده است.

 

  • تراژدی حسن ختام خیلی از پیوندهاست.

 

  • به جای این که دنبال دلیل مرگ باشیم باید دلیل زندگی را بفهمیم.

 

  • گاهی سمت سرعت به سوی دره است .

 

  • گاهی حقیقت در تردید تبلور می یابد.

 

  • ماندن و ایستادن ریشه می خواهد.

 

  • گذشت زمان بهترین درمان هردردی است.

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت9:34 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
تپش قلم...
* وصل دفن عشق است.

* هوس بدل عشق است.

* اشک سفیر عاطفه است.

* گاهی بوی خاطره ها فضای ذهن را عطرآگین می کند.

* مرگ در درون هر زنده ای زنده است ..

* ماندن و ایستادن ریشه می خواهد.

* عشق گفتنی نیست رفتنی است.

* خود و خدا فاصله ای دارند.از هر کدام دور شوی به دیگری نزدیک شده ای.

* همه چشمها نگاه می کنند اما بعضی از آنها می بینند.

* احمق اصلا"نمی ترسد و دانا می داند از چه باید بترسد.

* مرگ کمترین بهای حیات است

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده

بگذار هرجا تنفر است بذر عشق بکارم  .

هر جا آزردگی است ببخشایم  .

هر جا شک است ایمان و هر جا یاس است امید

هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است شادی نثار کنم .

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی همدردی کنم .

پیش از آنکه مرا بفهمند دیگران رادرک کنم

پیش از آن که دوستم بدارند دوست بدارم.

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم .

ودر بخشیدن است که بخشیده می شویم

و در مردن است که حیات ابدی می یابیم

"فرانسیس آسیسی"

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت5:59 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

برای هر هدفی زیر این گنبد کبود هنگامی وجود دارد:

هنگامی برای زاده شدن هنگامی برای مردن

هنگامی برای خرابی هنگامی برای آبادانی

هنگامی برای گریه هنگامی برای خنده

هنگامی برای سوگواری هنگامی برای پایکوبی

هنگامی برای در بر گرفتن هنگامی برای پس زدن

هنگامی برای یافتن هنگامی برای گم کردن

هنگامی برای بذرافشانی هنگامی برای درو

هنگامی برای سکوت هنگامی برای سخن گفتن

هنگامی برای عشق هنگامی برای نفرت

هنگامی برای جنگ هنگامی برای صلح

اکنون هنگام چه کاری است ؟ اکنون انتخاب می کنی که هنگام چه کاری باشد . تو تمامی ای فرصت ها را داشته ای و اکنون زمان آن رسیده است که انتخاب کنی این بار چه هنگامی را می خواهی تجربه کنی .این لحظه ابدی است . هنگام تصمیم گیری جدید تو.جهان در انتظار تو و تصمیم توست و برای آن چه به وجود می اوری جا بازمی کند . تو همانی را به وجود می آوری که هستی. 

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت12:57 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند

 بر آن ها که می هراسند  بسیار تند،

 ‏بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه ‏است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند، زمان راآغاز و پایانی نیست.

ویلیام شکسپیر 
 

+نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت11:21 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

کسی که با او راه بروی

با او حرف بزنی

به جانبش رو کنی

زندگی یک صبح بهاری است

اگر دوستی داشته باشی

 تا کمی آفتاب را با او قسمت کنی

که تو را یاری دهد

 پس حالا و همیشه تو را یاری هست.

آلن دوان

+نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت9:16 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
خدا را شکر ...!
خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم : این یعنی او زنده و سالم است.

خدا را شکر که مالیات می پردازم : این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدا را شکر که باید  ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم : این یعنی در میان دوستانم بوده ام .

خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند : این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .

خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم : این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم : این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام : این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم : این یعنی میتوانم بشنوم .

خدا را شکر که این همه شستنی و اطو کردنی دارم : این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم : این یعنی من هنوز زنده ام .

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم : این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم .

خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند : این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم. 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت4:27 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
همیشه عاشق بودن....
تا دوری نزدیک نتوانی بود...

اگر همیشه دور بمانی... عشق خواهد مرد.

اگر همیشه نزدیک بمانی... عشق خواهد مرد.

عشق تنها در سیلان دائم پیوند بقا خواهد یافت.

نه اسارتی... نه غل و زنجیری... و نه دربند زندانی......

اوشو

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت6:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
پویا باشیم..

دانه بودن ، در دل خاک تیره زیستن ، صبوری کردن ، ریشه دواندن و بالاخره سر به آسمان ساییدن.

به دانه هایی نگاه کن که درخت می شوند ، به درخت هایی که برخی سایبان مسافران راه می شوند

 وبرخی میوه های خوشمزه می دهند . آنها گاهی قلم می شوند ، گاهی صندل و گاه آشیانه         

پرنده ای ........

               هستم اگر می روم                              

                                                              اگر نروم نیستم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت9:23 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 

زندگی بدون عشق به درختی می ماند بدون شکوفه و میوه .عشق بدون زیبایی به گل هایی می ماند بدون رایحه و به میوه هایی بی هسته .

زندگی عشق و زیبایی یک روحند در سه بدن که نه از هم جدا می شوند و نه تغییر می کنند .

جبران خلیل جبران

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت9:29 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان