زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند
شعر من نیلوفر پژمرده در پهنای این مرداب را ماند
ابر بی باران اندوهم
خار خشک سینه ی کوهم
سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حالیا خاموش خاموشم
یاد از خاطر فراموشم
روز چون گل می شکوفد بر فراز کوه
عصر پرپر می شود این در سکوت دشت
روزها این گونه پرپر گشت
لحظه های بی شکیب عمر
چون پرستوهای بی آرام در پرواز
رهروان را چشم حیرت باز
اینک این جا شعر و ساز و باده آماده است
من که جام هستیم از اشک لبریز از می پرسم
در پناه باده باید رنج دوران را زخاطر برد ؟
با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد؟
در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد؟
ناله ی من می تراود از در و دیوار
آسمان اما سراپا گوش و خاموش است
همزبانی نیست تا گویم به زاری ای دریغ
دیگرم مستی نمی بخشد شراب
جام من خالی شدست از شعر ناب
ساز من فریاد های بی جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل می شکوفد از فراز کوه
روشنایی می رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستی از شراب نور لبریز است
اما من
همچنان شبهای بی مهتاب
همچنان پژمرده در پهنای این مرداب
همچنان لبریز از اندوه می پرسم :
جام اگر بشکست؟
ساز اگر بگسست؟
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟
فریدون مشیری
دی شد و بهمن گذشت ،فصل بهاران رسید
جلوه ی گلشن به باغ ، همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود ، رفت به کوه و کبود
شاخ گل سرخ را، وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست،شد زخدا دادخواست
لطف خدا یار شد، دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل،سیم شماران رسید
خوف تتاران گذشت، مشک تتاران رسید
هرچه بمردند پار ،حشر شدند از بهار
آمد میر شکار ، صید شکاران رسید
آن گل شیرین لقا،شکر کند از خدا
بلبل سرمست ما، بهر خماران رسید
وقت نشاط است و جام ، خواب کنون شد حرام
اصل طرب ها بزاد، شیره فشاران رسید
جام من از اندرون، باده ی من موج خون
از ره جان ساقی خوب عذاران رسید
در جستن جام جم جهان پیمودم
روزی ننشستم و شبی نغنودم
زاستاد چو وصف جام جم بشنودم
خود جام جهان نمای جم من بودم
دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو، که او گل های تر دارد
دراین بازار عطاران، مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین، که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس، تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او، به طراری که می آیم
تو منشین منتظر بر در! که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر چیزی که می جوشد، درون چیز دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله ی مستان
میان صخره و خارا، اثر دارد، اثر دارد
بنه سر، گر نمی گنجی، که اندر چشمه ی سوزن
اگر رشته نمی گنجد، از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه یی گشتی
حریف همدمی گشتی، که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد، درخت سبز را مانی
که میوه ی نو دهد دایم، درون دل سفر دارد
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنای سپرد و
به مهمانی عشق برد...
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پرگشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم
چه شب ها، چه شب ها که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من و تو ندانسته، دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد، خوش، گرم، پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا ! دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمان ها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است
دریغا درآن قصه ها و غزل ها نخواندیم
که آب و گل عشق با غم سرشته است !
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته است
من وتو دگرگونه گشتیم دنیا دگرگونه گشته است
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم ندانم کجایی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
سرشکی به همراه این اشکها می فشانم :
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
...
...
...
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
........
نخستین نگاه از فریدون مشیری - با اندکی تلخیص
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
صادقی مهر و وفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم
کاشکی دل ها همه مردانه قسمت می شدند
زهی عشق ، زهی عشق که ما راست خدایا!
چه نغز است و چه خوبست ، چه زیباست خدایا!
چه گرمیم، چه گرمیم، از این عشق چو خورشید
چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا!
زهی ماه ،زهی ماه ، زهی باده همراه
که جان را و جهان را بیاراست خدایا !
زهی شور ، زهی شور که انگیخته عالم
زهی کار ، زهی بار که آن جاست خدایا !
فرو ریخت ،فرو ریخت شهنشاه سواران
زهی گرد ، زهی گرد که برخاست خدایا!
فتادیم ، فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ، ندانیم ، چه غوغاست خدایا!
نه دامی است نه زنجیر ، همه بسته چراییم
چه بند است ، چه زنجیر که برپاست خدایا
چه نقشی است ، چه نقشی است در این تابه ی دلها
غریب است ، غریب است ، زبالاست خدایا!
خموشید ، خموشید ، که تا فاش نگردید
که اغیار گرفته است ، چپ و راست ، خدایا!
یا حق!
در مرگ عاشقانه ی نیلوفران صبح
در رقص صوفیانه ی اشباح و سایه ها
در گریه های سرخ شفق بر غروب زرد
در کوهپایه ها
در زیر لاجورد غم انگیز آسمان
در چهره ی زمان
در چشمه سار گرم و کف آلود آفتاب
در قطره های آب
در سایه های بیشه ی انبوه دور دست
در آبشار مست
آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم
گرد غریبان چمن ، خیزید تا جولان کنیم
امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل
تا در عسل خانه ی جهان ، شش گوشه آبادان کنیم
بشنو سماع آسمان ، خیزید ای دیوانگان !
جانم فدای عاشقان، امروز جان افشان کنیم
آتش در این عالم زنیم ، واین چرخ را برهم زنیم
واین عقل پابرجای را ، چون خویش سرگردان کنیم

خداوندا در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ، لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی که می آید
کمک کن تا رها سازم زخود
من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم کن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم کن
بفهمان زندگی زیباست
خداوندا تو راه سبز ایمان را نشانم ده
تو نیکی پیشه ام فرما
که راه حق صبورانه بپیمایم
و هرگز من نباشم از زیانکاران
رفیقا ، مهربانا ، عاشقم فرما
مرا در شط پر مهر گذشتت
شست و شویم ده
تو پاکم کن قرارم ده
کریما دست های گرم و لبخندی عطایم کن
تو ای نزدیک تر از من به من
اینک مرا دریاب ، پناهم ده
عزیزا پاسدار حر هر لحظه ام فرما
تو ذکرت را عطایم کن
که با یادت ، دلم آرامشی یابد
حبیبا قدردان خوبی ام فرما
تو ، گرداننده ی دل ها و چشمانم
تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم
تو چرخاننده ی احوال این دنیا
بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی
تو آرامش عطایم کن
تو ای آموزگار پاک خوبی ها
تو راه مهرورزی را نشانم ده
بگیر این دست تنهای مرا در دست پر مهرت
طبیبا ای که نامت مرهم دردم
شفایی مرحمت فرما
تو را می خوانمت اینک
اجابت کن مرا، ای منتهای راه رهجویان
تو بر مینای این هستی
رضا بودن عطایم کن
که من همراه هر سختی
بجویم گوهر پنهان و زیبای گشایش را
خدایا مزه پاک عطش را بر لبان تشنه ام بنشان
بنوشان جرعه ای از آنطهور پاک روحانی
مرا مست می جام حضورت کن
برای محو تاریکی ، بسوزان جهل من را
شعله ام گردان
مرا در این سیه سودا، وین سرمای پرسوز و
سکوت سایه های سرد یاری کن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سیصد و هشتاد و هفت لبخند زیبا را
![]()
![]()
![]()
نوروز باستانی بر همگان فرخنده باد![]()
اگر داغ رسم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو رامی توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم !
تا خدا فاصله ای نیست، بیا!
با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است ؟!
تا خدا فاصله ای نیست، بیا ! با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای، پر بزنیم ...
کاش می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال
تا خدا، فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست ؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟!
یا اگر بود که من ،لای اوراق پر از سجده و برگ، رمز تسبیح نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!
من ...
به پرواز خدا در دل من ، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور ، بارها معتقدم
و قسم می خورم این بار، به هر آیه ی نور
تا خدا فاصله ای نیست ، بیا
مهین رضوانی فرد
سلام ای مهربان مردم
خدا قوت
خنک باد آب و نان سفره هاتان گرم
بساط مهربانی تان مهیا باد
و دستان سخاوت بارتان ، در دست یکدیگر
گوارا باد نوشانوش جام مهرورزی تان
هلا ای عاشقان
نمناکی چشمان پر احساستان زیباست
هزاران بوسه بر بازوی یاری تان
تبسم بر لبان مهرتان ، جاری
خدا همراهتان همراه تر باشیم
که خوشبختی میان دردمندان سخت بی معناست
ملاقات خدا بی مردمان ؟!
هرگز
هرس کن شاخه های بهره مندی را
بگستر سفره زیبای خوبی را
مبارک باشد آن لبخند پر مهری
که بغض بسته ای را باز ، بگشاید
ببخشا مهربان ، عطر خوش پاک تبسم را
نشا کن ، نو نهال سبز خوبی را

با شمایم ای زلال اندیشه گان
ای یاوران مهرآیینم
کویری روزگاران را گوارا بارش پاک محبت ، هدیه فرمایید
تلنگر بر دری بسته
خنک آبی به دست تشنه ای خسته
نوازش بر دلی بشکسته
جانا، عالمی دارد
که در بستن به روی آرزومندان ، چه نازیباست
تو بگشا در ، سلامی کن
بنوشان جرعه ای امید ، در کام عطشناکی
نگاهی منتظر ، همراهی گرم نگاهت آرزو دارد
که لرزش های آن دستان یخ کرده
سراغ هرم دستان تو را می گیرد ای عاشق
لبالب کن تو جام مهرورزی را
به چنگ آور عزیزا ، محکم حبل الهی را
ببخشا ، مهربانی کن
چه می گویم ، سرا پا جاری لطف الهی شو
زمینی بنده ای اما ، تو کاری آسمانی کن
آه من با تو ، که نه با خود چه می گویم
برای آشتی با خدا ، اینک تو بیرون مانده از خانه
تو یی از او ، کنون برگرد سوی او
تو را بر جان حوا ، باز آدم شو
کیوان شاهبداغی

عشقبازی به همين آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو، برکه ای با مهتاب
و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب وروز و طبيعت با ما
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسيحای کسی با جمعی
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است ...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حريراحساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
هرکه با پوزش و پيغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نيت شکر
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
نه از آغاز چنین رسمی بود !
و نه فرجام چنان خواهد شد!
که کسی جز تو، تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی
ظلمتی هست اگر
چشم از کوچه یاری، بردار
و فراموش کن این کهنه خیال
نور فانوس رفیقی ،که تو را دریابد
دست یاری ،که بکوبد در را
پرده از پنجره ها برگیرد، قفل را بگشاید
کوله بارت بردار
دست تنهایی خود را تو بگیر
و از آیینه بپرس
منزل روشن خورشید کجاست؟
شوق رویا اگرت هست، روان باید بود
ورنه در حسرت همراهی رودی
به زمین خواهی شد
مقصد از شوق رسیدن خالی است
راه سرشار امید
و بدان کین امروز
منتظر فردایی است
که تو دیروز در امید وصالش بودی
بهترین لحظه ی راهی شدنت اکنون است
لحظه را دریابیم
باور روز برای گذر از شب کافی است
واز آغاز چنین رسمی بود!
که سرانجام چنین خواهد شد!
![]()
کیوان شاهبداغی
نه تو می مانی
نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه نه !
آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی
آه! از آیینه ی دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه ی دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا همه ای کاش! ای کاش!
ظرف این لحظه ولیکن خالی است
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود؟
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقی است
تا خدا مانده ...به غم وعده ی این خانه مده...
![]()
کیوان شاهبداغی
ای خدا ! ای رازدار بندگان شرمگینت
ای توانایی که بر جان وجهان فرمانروایی
ای خدا ! ای همنوای ناله ی پروردگانت
زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی
***
اشک می غلطد به مژگانم ز شرم روسیاهی
ای پناه بی پناهان ! موسپید روسیاهم
بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم
تا بشویم شاید از اشک پشیمانی گناهم
***
وای بر من با جهانی شرمساری کی توانم
تا به درگاهت برآرم نیمه شب دست نیازی؟
با چنین شرمندگیها کی زدست من برآید
تا بجویم چاره ی درددلی از چاره سازی؟
***
ای بسا ! شب خواب نوشین گرم می غلطد به چشمم
خواب می بینم چو مرغی می پرم در آسمانها
پیکر آلوده ام را خواب شیرین می رباید
روح من در جستجویت می پرد تا بیکرانها
***
بر تن آلوده منگر! روح پاکم را نظر کن
دوست دارم تاکنم در پیشگاهت بندگیها
من به تو رو کرده ام بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگی را با همه شرمندگیها
***
مهربانا ! با دلی بشکسته رو سوی تو کردم
رو کجا آرم اگر از درگهت گویی جوابم؟
بی کسم در سایه ی مهر تو می جویم پناهی
از کجا یابم خدایی گر به کویت ره نیابم؟
***
ای خدا ای رازدار بندگان شرمگینت
ای توانایی که بر جان وجهان فرمانروایی
ای خدا ای همنوای ناله ی پروردگانت
زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی
مهدی سهیلی
التماس دعا
![]()
![]()
![]()
معشوق همین جاست. بیایید! بیایید!
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از این راه بدان خانه برفتید
یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید
از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید!
یک دسته ی گل کو ؟ اگر آن باغ بدیدید!
یک گوهر جان کو ؟اگر از بحر خدایید!
با این همه آن رنج شما گنج شما باد !
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است
که در "افسون "گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم .
روی ادراک فضا رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .
نام را بازستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ماشاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن پی آواز حقیقت بدویم.

با جوانه ها نوید زندگی است
زندگی شکفتن جوانه هاست
هر بهار
از نثار ابرهای مهربان
ساقه ها پر از جوانه می شوند
هر جوانه ای شکوفه می کند
شاخه چلچراغ می شود
هر درخت پرشکوفه باغ ...
![]()
![]()
![]()
کودکی که تازه دیده باز می کند
یک جوانه است
گونه های خوشتراز شکوفه اش
چلچراغ تابناک خانه است
خنده اش بهار پرترانه است
چون میان گاهواره ناز می کند
![]()
![]()
![]()
ای نسیم رهگذر به ما بگو
این جوانه های باغ زندگی
این شکوفه های عشق
از سموم وحشی کدام شوره زار
رفته رفته خار می شوند ؟
این کبوتران برج دوستی
از غبار جادوی کدام کهکشان
گرگهای هار می شوند؟

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکناباد و گلگشت مصلی را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال وخط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
پیش از آن که آخرین نفس را برآرم
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ! شگفتی کنم ! بازشناسم!
کدام ؟ که می توانم باشم ؟ که می خواهم باشم ؟
تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
![]()
![]()
![]()
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته پرخار ناهموار
راهی که باری در آن گام نهاده ام
که قدم می گذارم و سر بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم که بگویم
" زندگی کرده ام"
شعر از مار گوت بیگل . ترجمه احمد شاملو
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
احمد شاملو
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شبا توی بیشه ها
یه پری میاد ترسون و لرزون پاشو میزاره تو آب چشمه
شونه میکنه موی پریشون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره ته اون دره
اون جا که شبا یکه و تنها تک درخت بید شاد و پر امید
میکنه به ناز دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مث یه چیکه بارون
به جای میوه ش نوک یه شاخه ش بشه آویزون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره از توی زندون مث شب پره با خودش بیرون
می بره اون جا که شب سیا تادم سحر
شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا سر میدونا:
عمو یادگار ! مرد کینه دار ! مستی یا هشیار خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار شهیدای شهر !
خوابیم و بیدار شهیدای شهر !
آخرش یه شب ماه میا د بیرون
از سر اون کوه بالای دره روی این میدون رد میشه خندون
یه شب ماه میاد...
یه شب ماه میاد...
احمد شاملو![]()
***
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
واندر آب بیند سنگ.
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
زندگی را دوست می دارم.
مرگ را دشمن.
وای ! ـ اما با که باید گفت این ؟ـ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
***
مهدی اخوان ثالث
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
***
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
***
با هزاران جوانه می خواند
بوته ی نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
***
من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
***
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
***
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم تو را هدر کردم
***
غافل از آن که تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
***
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ور نه گر مرگ بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
***
عاشقم! عاشق ستاره ی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن....
روزی خواهم آمد ، و پیامی خواهم آورد.
در رگ ها نور خواهم ریخت، و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب!سیب آوردم سیب سرخ خورشید.
خواهم آمد ، گل سرخی به گدا خواهم داد .
من گره خواهم زد ، چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ، سایه ها را با آب ، شاخه ها را با باد.
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت .
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند.
آشتی خواهم داد...
آشنا خواهم کرد...
راه خواهم رفت...
نور خواهم خورد...
دوست خواهم داشت.....
![]()
اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند
**
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسند
**
اندک اندک زین جهان هست ونیست
نیستان رفتند و هستان می رسند
**
جمله دامن های پر زر همچو کان
از برای تنگدستان می رسند
**
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پَستان می رسند
**
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه های نو ز مَستان می رسند
**
اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم زبُستان سوی بُستان می رسند
**
![]()
حیلت رها کن عاشقا ! دیوانه شو . دیوانه شو
واندر دل آتش درآ . پروانه شو . پروانه شو!
![]()
هم خویش را بیگانه کن ! هم خانه را ویرانه کن !
وآن گه بیا با عاشقان . همخانه شو ! همخانه شو!
![]()
رو سینه را چون سینه ها . هفت آب شو از کینه ها
وآن گه شراب عشق را . پیمانه شو ! پیمانه شو!
![]()
باید که جمله جان شوی . تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی . مستانه شو ! مستانه شو !
![]()
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه برآنم که از تو بگریزم
***
آه ای زندگی من آینه ام
از توچشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ بنگرد در من
روی آینه ام سیاه شود
***
عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن
فروغ فرخزاد
تنها تو می مانی
دل داده ام برباد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل ونسب داری
از تیره دودی ، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت از ما از نسل غم بودند
ارث پدر مارا ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
یادش جاودان![]()
زندگی عطر ترنم های ماست
زندگی ذوق تبسم های ماست
زندگی تا بود با احساس بود
زندگی کی بی حضور یاس بود
زندگی یک شمه از بوی گل است
زندگی تصنیف بغض بلبل است
زندگی جاری است تا بی انتها
زندگی آبی است در رویای ما
زندگی یعنی گذشتن از غبار
زندگی یعنی گل پاکی بکار
زندگی در چشم مردان تار نیست
زندگی از دید خوبان خوار نیست
زندگی خود گرچه عشق عالم است
باز هم حسی غریب و مبهم است
![]()
![]()
![]()


