تبليغاتX
* زندگی،... و دیگر هیچ *

* زندگی،... و دیگر هیچ *

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......
تولد...
 

دلم می خواد تولد یه نفر رو بهش تبریک بگم. کسی که با وجود این که دوستش دارم ولی بهتر دونستم که در موردش راه سکوت رو درپیش بگیرم.

یه حسی بهم میگه شاید به اینجا سر بزنه، شایدم نه. ولی اینجا تنها جاییه که من حرف دلم رو راحت می گم.

سحرگاهان که شبنم آیتی ازپاک بودن را به گل ها هدیه می بخشد به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت :خوب دیدن ،خوب بودن، خوب ماندن را.

تولدت مبارک

پ.ن: نبودم وگرنه باید دو روز پیش تولدش رو تبریک می گفتم!

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت3:13 قبل از ظهرتوسط ارکیده |

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان

هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بوداز روز نخست

در کویری سوت و کور

درمیان مردمی با این مصیبت ها صبور 

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است.....

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت9:6 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...



آن چه نتواند بر شیار لبان برقصد، ژرفای جان را می سوزاند...






+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
روزهای غمگینیست...


رازقی پرپرشد

باغ در چله نشست...

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...
به پسردردانه ام ،به بهانه ی دوازدهمین زادروزش

 

دیروز...

با آمدنت آسمان آبی شد

لحظه ها رنگ گرفت

و آرزوهایم جوانه زد...

امروز...

تو قد کشیده ای و من

تمام خستگی هایم را

در امواج خنده های شادمانه ات

رها می کنم

شوقی و آرامشی و...دیگر هیچ

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت0:15 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
...
خدایا!تو تنها گواه من هستی!

خدایا!تو خود می دانی که بر من چه ها رفته است!

همه ی آنها را، که خودخواهانه مرا به قضاوت نشسته اند به تو وامی گذارم...


پ.ن:دلتنگم وفرصتی نیست برای دلتنگی دلتنگم و آسمان بغض مرا نمی فهمددلتنگم و آشیانی برای دلتنگی ام نیست دلتنگم وهیچکس درد مرا نمی دانددلتنگم دلتنگم و دیگر هیچ...

+نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت6:20 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
خدای من زیباست...

من خدای شما را نمی پرستم

همان خدای خدایان

همان خدای جلیل و جبار!!

همان خدای رحیم و قهار!!

همان که می گویید یکی است

و من

حیران از این که چگونه یک می تواند دو باشد!

نه ...

من خدای شما را نمی پرستم

خدای کینه توز را نمی پرستم

من خدای خودم را می پرستم

خدای خودم را

که  ترسناک نیست

که انتقامجو نیست

خدای خودم را می پرستم

که مهربان است 

که  بخشایشگراست و زیبا... 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
فردا...


در اندیشه ام

فردا چه دور است

 فردا ...چه دیر است

 نکندفردا را بربایند

مبادا فردا را در قاب شیشه ای بیاویزند

ومن 

مثل عکسی یادگاری  فردا را تماشا کنم

 و نتوانم کنار پنجره باشم 

در آن عکس


پ.ن:این روزا همه اش فکر میکنم زمان داره تند و تند میگذره ولی من از خیلی چیزا دورم . خیلی دور

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
بهار...


همه جا پر است از بوی بهار، بوی تازگی

آغاز رویش ،رویش از هیچ

و

عطر خوب خدا همه جا پراکنده است

بهار می آید...


                                                   



+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت9:49 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
دوستی...

همانند زنجیر طلاست رفاقت

حاصل کاملترین قالبهای خداوند

به هر حلقه لبخندی و خنده ای و اشکی

و...

نوازش دستی و کلامی به شادمانی

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت1:30 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...


جام اگر بشکست ؟...

ساز اگر بگسست ؟...

شعر اگر دیگر به دل ننشست؟...

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت8:52 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...
تمام پنجره های صداقت بسته است...
امید ...واهی بود...
+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت6:11 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...

 

 

بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت2:32 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

خدای من !

خدای مهربان من !

در آن کران بیکران

نشسته ای ، مرا نگاه می کنی

که همچنان اسیر خود

تو را صدا نمی کنم

 به درگهت خدا خدا نمی کنم

ولی...

به کمترین بهانه ای

گلایه است و ناله است

که من به سوی تو روانه می کنم

تو همچنان صبور و من

به ناشکیبی  از تو شکوه می کنم

خدای من!

در اوج عجز و ماندگی

به لابه با تو عهد می کنم ، چه سود...

به عهد خود ، چه بی وفا، چه قاصرم

ولی تو باز هم مرا

به لطف و مهر و همدلی

نوازشی دگر کنی ...

خدای من !

در آن کران بیکران

نشسته ای و مهربان

مرا نگاه می کنی...

+نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت11:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
همچون زندانی

پشت دیوار بلند زندگی

پریشان و غریب

بار تنهایی بر دوش می کشم

 و تصویر مبهم خشم

بر روحم نقش می بندد...

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت6:54 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
خسرو شکیبایی روی در نقاب خاک کشید.

 باز هم همان حکایت همیشگی ...چه زود و چه نابهنگام...

پر از بغضم ...

صدای گیرایش در گوشم است

 وقتی می گفت من اناری می کنم دانه

به دل می گویم کاشکی این مردم دانه های دلشان پیدا بود ...

 وقتی می گفت قهری ؟ آره ؟...حرف که میزنی؟!!!!!!!!

 وقتی می خواند مادر من مادر من تو یاری و یاور من

مگر می شود فراموش کرد ؟

شاید تنها سکوت تسلای دل باشد.

پس سکوت می کنم به احترام آن روح بزرگ دوست داشتنی ...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 

پدر حتی اگر تنها

 اگر خسته

همیشه جان پناه است

پدر شمع زندگی است

 می سوزد

در سکوت ...

 و پرتو مهرش

گرما می بخشد و روشنی ...

پدر نور امید است

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت10:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
 

سایه های سرد و سیاه می آیند

 

وقتی نور رفاقتی نباشد

 

و زندگی پر از خستگی می شود

 

وقتی که تمام خاطره ها تلخند...

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...

باز هم بیقرارو دلتنگم

 

خسته ای مانده پای بر سنگم

 

روزهایم دوباره سرد و تهی

 

 من نمیدانم از چه بیرنگم

+نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت7:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 "میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند ...

 چیزی نادر به زندگی آغاز می کند ،با شادی و اندکی درد ...

 روزانه به گونه ای نمایان می بالد و

 بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین .... "

 ***

در یک شب بهاری ،شبی مهتابی و پر از ستاره

 

دقایقی مانده به نیمه شب

 

در آسمان زندگیم نوری درخشید

 

که روشن ترین ستاره ام شد.

پسرم که دل انگیزترین ترانه و قشنگترین بهانه ی زندگیم است.

و این شعر  را تقدیم می کنم به او که  دوست داشتنی ترین است ،مهربانترین  و خوبترین.

 پسرم !تاج سرم !

 

  میدونی که تو عزیز دلمی

میدونی که جونمی تو ، عمرمی؟

 

  حتی وقتی که با من بد می کنی !

 

  سرتو می چرخونی لج می کنی .

 

  حتی اون وقتا که من اخم می کنم !

 

  نگاتم نمی کنم ، قهر می کنم

 

   تو تموم لحظه های دم به دم

 

تو رو من دوست دارم عزیز من !

 

  نه فقط دوست دارم ، عاشقتم

 

  واسه تو من می میرم ، فدات میشم

 

دوباره هجده خرداد رسیده

 

 

  توی قلبم پر شور و شادیه

 

  تو چنین روزی خدا به من دادت

 

  از پیش فرشته ها فرستادت

 

 تو شدی فرشته ی آسمونی

 

  از خدا خواستم که عمری  بمونی

 

عسلم ، مبارکه میلاد تو

 

  شادی کن قشنگه خنده های تو

 

  نه روز تولدت ،من همیشه

 

  تنها آرزویی که دارم اینه:

 

  اون خدایی که تو رو به من داده

 

  یه عمری سالم و شاد نگه ات داره

  

  

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت1:2 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

دوست دارید جزو کدام دسته از آدم های زیر باشید؟

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند


عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند


مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي شخصيت‌اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکي است.

 

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند


آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند


شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت6:28 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
تنهایی...
 

حسرت یکدلی و یکرنگی

 

نفرت از دروغ و نیرنک و ریا

 

بر دلم نقش شده

 

دل من بشکسته

 

 و کسی نیست بپرسد که چرا

 

دل من غمگین است؟

 

.....

 

روزهایم دلگیر

 

دل من هم تنها ....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت9:11 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
هااای مردااااااااان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زن عشق می کارد و کینه درو می کند..

دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر می باشی...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم دارد ..

ولی تو به لطف قانون گذار می توانی هر گاه بخواهی ازدواج کنی...

کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد وتو نگرانی کودک دختر نباشد تا جلوی خانواده ات سر افکنده نشوی...

او بالای سر دلبندش بی خوابی می کشد وتو در خواب نازی...

او با به خطر انداختن جانش مادر میشود و در کشور ما همه جا می پرسند نام پدر...

او متولد میشود ..عاشق می شود..

مادر میشود ..پیر میشود و می میرد...

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند...

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
برای مینای عزیز...
برای مینای عزیز که همچنان دلم سوگوار داغیست که بر دل مهربانش نشست...

رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند

 

 

آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند

 

 

از دل برکه ی شب سر زد و تابید به خورشید

 

 

تا دل روشن نیلوفری اش پاک بماند

 

 

دل و دامان شب آن گونه ز سوز دم او سوخت

 

 

که گریبان سحر تا به ابد چاک بماند

 

 

خوشه سرمست رسیدن شد و از شاخه فرو ریخت

 

 

تا که در خاک رگ و ریشه ی این تاک بماند

 

 

هر چه دیدیم از این چشم همه نقش بر آب است

 

 

 نیست نقشی که در آیینه ی ادراک بماند

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت9:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

این روزا سوگوار یه عزیزهستم.. کسی که اگر چه عزیز  خود من نبود، ولی عزیز عزیز من بود. 

باورتون نمیشه پارسال این موقع خودمونو برای عروسیش آماده

میکردیم و حالا سه روزه که زیر خروارها خاک خوابیده.

به همین آسونی به خاطر بی توجهی ، بی قانونی و عدم تعهد

 یه انسان نما عده ی زیادی عزادار شدن. ودرد اونجاست که

 کاری برای آروم کردن این دلای دردمند از دستت برنمیاد.

چی می تونی به پدر و مادری بگی که داغ فراق فرزند کمرشونو خم کرده؟

چی می تونی به خواهر و برادری بگی که سوگ برادر قلبشونو به درد آورده؟

چی می تونی به زن جوونی(خیلی جوون) بگی که همه ی عشق و امید و آرزوهاش رو از دست داده ؟

چی بگی ؟ چی می تونی بگی ؟ اصلا" چی میشه گفت ؟

مگه این دردیه که با حرف بشه تسکینش داد.؟!

هر وقت به همسرش فکر می کنم یاداین شعر اخوان ثالث میفتم.

ما چون دو دریچه روبروی هم

آگاه ز هر بگو مگوی هم

 هر روز سلام و پرسش و خنده

 هر روز قرار روز آینده

عمر آینه ی بهشت آما آه !

بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

 اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است

 نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد

 نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد

 

ای کاش خدا صبری به همه ی بازمانده هاش  بده.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت9:1 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

پست امشب رو تقدیم میکنم به یه دوست خوب.

دوستی که  وقتی هست همیشه حرفای شنیدنی برای گفتن داره ،

وقتی هم نیست  باحضور ناپیداش آدمو غافلگیر میکنه.

دوستی که قلبی از طلا داره.

 

همه ی قلب ها گرمتر می شود

 

 به حضور او که خود را نمی جوید

 

 

 و رایگان ایثار می کند

 

 

  تنها به عشق ایثار

 

 

 و عزم آن نمی کند که محصول برای خویش برگیرد.

 

 

لبخنده ات به سلام ، پیمانی بود و درآمدی

 

 

به کردار سخاوتمندانه و کلامی به مهربانی

 

 

به فراخی دلت مهمانخانه هایی زیبا بود

 

 

آنها را به طلوع و پرنده  برگشا.

 

و تو ای دوست !

 

 سپاست نمی گویم ، چرا که تنها خود تو را این توان هست که

 

شکرگزار خود باشی به شادمانی بودن خویش.

 

آن چنان که همیشه بوده ای .

 

چه شکوهمند است داشتن یک دوست خوب.

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت8:37 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

یک نفس یاد خدا

 

                       یک سبد خاطر آسوده و شاد

 

                                                           یک بغل شبنم آرامش صبح

 

                                                                                                   یک هزار آینه از جنس دعا

 

                                                                                                                                            همه تقدیم شما ...

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت8:8 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

وقتی بچه بودم همیشه مراسم کریسمس برام زیبایی و شکوه خاصی داشت.خیلی بعد حدود دو سه سال پیش تو یه مقاله (کل مقاله رو تو متن شب یلدا نوشتم ) خوندم:

«يوليانوس» يا «ژوليان» يكي از پادشاهان رومي گروه گروه مردم ترسا را به دين مهر مي كشاند و دعوت مي كرد. هنوز هم نيايش هاي اين شاه رومي با مهر برجاست. «اي پدر در آسمان نيايش مرا بشنو» «يوليانوس» در اين نيايش خدا را پدر مي نامد. اين اسمي بود كه ترسايان به تقليد از مهرپرستان بر خداي خود گذاشتند. روميان سال هاي بسيار تولد مهر و شب چله را جشن مي گرفتند و آن را آغاز سال مي دانستند. حتي پس از گسترش دين مسيحيت، باز كشيشان نتوانستند از گرفتن اين جشن ها جلوگيري كنند و به ناچار مجبور شدند به دروغ اين شب را زادروز تولد عيسي معرفي كنند تا روز 25 دسامبر را به بهانه تولد عيسي جشن بگيرند نه تولد ايزدمهر.از این روست که تا امروز بابا نوئل با لباس و کلاه موبدان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره بالای آن هم یادگاری از کیش مهر است.هنگامي كه به آيين و مراسم مسيحيان در كريسمس نگاه مي كنيم بسياري از نشانه هاي ايراني اين مراسم را در مي يابيم. ايرانيان قديم در شب چله درخت سروي را با دو رشته نوار نقره اي و طلايي مي آراستند. بعدها مسيحيان درخت كاج را به تقليد از مهرپرستان و ايرانيان تزيين كردند.

+نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت7:39 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
شعرای سهراب رو هم خیلی دوست دارم و هم برام خاطره اند.ولی توی شعراش "اهل کاشانم"  اصلا"یه چیز دیگه است انگار حرف دل خودمه.مخصوصا"یه قسمتشو خیلی دوست دارم و خیلی وقتا با خودم زمزمه میکنم.

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی بُعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .

 زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست.

هر کجا هستم باشم .

آسمان مال من است

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند قارچهای غربت.؟

+نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت8:36 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
ناصریا...

چه زود یکسال گذشت.یکسال از کوچ ناگهانی ناصر عبدالهی ...

اورفت اما ترانه های زیبایی که خوانده بود به یادگار باقیست .و من بعید میدانم طنین

 صدایش هیچ گاه  از یاد دوستدارانش و تمامی آنها که به آهنگهایش گوش داده اند

برود.

همچنانکه  خودش می خواند :

تنها دلیل بودنم خواندن این ترانه هاست...

مادامیکه به ترانه هایش گوش میدهیم هنوز در بین ماست.

یادش گرامی

آغاز ۱۰ دی ماه ۱۳۴۹ .انجام ۲۹ آذرماه ۱۳۸۵ 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت6:55 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
هوای شاملو ....

امروز زادروزاحمد شاملو بود. شاعری که سالهای زیادی رو با اشعارش ومخصوصا" با

دکلمه هاش زندگی کردم.از خروس زری پیرهن پری و شازده کوچولو گرفته  که جزء 

قشنگترین قصه های دوران کودکیم بودن (هر چند هنوزم که هنوزه شازده کوچولو رو

می خونم و به قصه اش با صدای شاملو گوش میدم و هنوزم موقع برگشتن شازده

کوچولو به سیاره اش به کمک اون مار زنگی بغض میکنم .) تا آیدا در آینه و هوای تازه

و کاشفان فروتن شوکران ...

و سکوت...

 و چیدن سپیده دم ...

که خلوت تنهاییهام روپر میکردن و میکنن.

هنوزم صدای دلنشین شاملو تو گوشم زنگ میزنه :

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند .

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد  و هر دانه  برفی به اشکی نریخته

می ماند.

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...

از حرکات ناکرده .

اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده .

در این سکوت حقیقت ما نهفته است .

حقیقت تو و من.

یادش گرامی .

شازده کوچولو داستان زیبایی  از آنتوان دو سنت اگزوپری است که توسط احمد شاملو ترجمه شده است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت10:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
سلام...
دیشب در مراسم گلریزانی به نفع کودکان کم توان ذهنی حضور داشتم که یکی از

عزیزان نیکوکار کتابخانه نفیس خود با ارزش۱۵میلیون تومان را به نفع این کودکان در

 طبق اخلاص گذاشت . و زمانی که از او خواستند در این زمینه سخنی بگوید بیت

شعری گفت که نام شاعرش را نمی دانم ولی خیلی به دلم نشست :

هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم

+نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت7:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
سلام....
صبح قشنگیه. هوانیمه ابری و کمی سرد .همونی که من خیلی دوست دارم.برعکس خیلی ها هوای

ابری آرامش دلچسبی در من ایجاد میکنه.

تو این صبح قشنگ سلام به همه با یه شعر زیبا از مهدی سهیلی.

سلام بر معشوق

که چهره اش ترو چشمش ستاره ی اوست

سلام ما بر عشق

که قطره قطره ی اشک شبانه چاره ی اوست

به چشم یار سلام

 که سوز ما ز نگاه وی و شراره ی اوست

سلام من به سپهر

که زینت شب ما ابر پاره پاره ی اوست

سلام بر شبنم

که غنچه بستر و گلبرگگاهواره ی اوست

سلام بر فرزند

 که راحت دل ما دیدن دوباره ی اوست

به کردگار سلام

که خلق عالم و آدم به یک اشاره ی اوست

به حق سلام

که هر جا طلوع زیبایی است

 نشان نعمت و الطاف آشکاره ی اوست...

"یا حق"

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت7:4 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
ساحل و موج

 

***

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلم شد آه !که من کیستم

موج ز خود رسته ای تیز خرامید و گفت:

هستم اگر میروم گر نروم نیستم

شعر بالا موضوع انشای کلاس سوم راهنمایی ام بود . از آن موقع سالها گذشته است ولی من همچنان این دوبیت شعر را به خاطر دارم .چون از همان لحظه که آن را خواندم باورش داشتم .شما هم آن را باور کنید و همیشه ...

...پویا باشید...

+نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت6:31 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
دلم تنگ است....

دلم براي كسي تنگ است                       *                        *                 *                 *

                                        *

                       كه آفتاب صداقت را                         *

   *                            *                                                            *                                  *

                                                   به ميهماني گل هاي باغ مي آرد!               *

دلم براي كسي تنگ است *

 

           *            كه همچو كودك معصومي *                 *                 *                      *

*

                           *                         دلش براي دلم مي سوزد           *                         *

 

             *                       *                             *       و مهرباني را نثار من مي كند!!!

*                     *                              *                           *                  

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت5:24 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
همه ی دنیای من.......
همین الان از اتاق پسرم میام.خوابیده بود و اونقدر معصوم که دلم براش ضعف رفت. ناخودآگاه بغلش

کردم .بوییدمش و بوسیدمش.طفلکی بیدار شد. از لای پلکای نیمه بازش یه نگاهی  بهم کرد و لبخندی

زد و گفت : مرسی مامان جون! و...دوباره خوابش برد.

حرفش دلمو لرزوند.مگه من دیگه چی باید از خدا بخوام در حالی که اون همه ی دنیا رو تو یه لبخند با

همه ی زیبایی و لطافتش یکجا بهم داده.

اون پسرمو بهم داده که همه ی دنیای منه!...

خداییییییییییییییییییییییییا تو را سپاس

+نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت0:32 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
و خداوند عشق را آفرید...
دل آدم مثل یه معبده  یه جای دنج که آدم می تونه توش با خودش و خدای خودش خلوت کنه.

یه معبد که باید توش صداقت باشه و معرفت وایثار و عشق.

درواقع عشق راهیه برای رسیدن به حق .که خود اوست.

و چه عشقی کامل تر و شیرین تر از عشق به خدا.

 منم میدونم که دلم فقط پیش خدا آروم می گیره.

برای همینم میخوام یه بار دیگه امشب در مقابلش زانو بزنم و بهش بگم که مهربونترین مهربوناست.

بگم که عزیزترینه و بگم که چقدر عاشقشم .

.....و ازش بخوام که دلمو با نور معرفتش تطهیر کنه و عشقمو بدون چون و چرا بپذیره.

آمین

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت6:51 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 امشب اگرچه پریشانم و اندوهگین ولی  در ژرف ترین افکارم به بلندترین قله های سرنوشت فکر   

 می کنم. به آسمان می اندیشم که با طلوع خورشید چه شکوهی می یابد. اگرچه گاه خورشید

سرنوشت در فضایی غمبار غروب می کند ولی طلوع  عشق، همچون ماه، در تیرگی حزن انگیز شب  

آسمان زندگی را نقره ای می کند.

من به طلوع سپیده امیدوارم و ازتیرگی شب نمی هراسم.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت9:38 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
عشق

امروز داشتم به این فکر می کردم این که ادبا همیشه گفتن عشق راز زندگی است چقدر درسته.

در نظر بگیرید : عشق به پدر و مادر -عشق به فرزند -عشق به همسر  - عشق به خودمون -حتی عشق به کار اگه هر کدوم اینا نبود آیا انگیزه ای برای زنده موندن داشتیم . من که خودم بعید می دونم ...

به قول اون خانوم وکیل ! تو سریال ...و خداوند عشق را آفرید  :

رودها در جاری شدن  و علف ها در سبز شدن معنا پیدا می کنند. کوهها با قله ها و انسان ها با عشق.

فقط با عشق.

بار خدایا باشد که خانه ای نداشته باشم ! باشد که لباس فاخری نداشته باشم ! باشد که دست و پایی

نداشته باشم ! اما نباشد... هر گز نباشد که در قلبم عشق نباشد.

آمین

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت10:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
مثل بغضی می مونه که راه گلوت رو گرفته و توهیچ واژه ای برای بیان کلامت نداری..

پس تلاشی رو آغاز می کنی .تلاشی برای معنا سازی و معنا آفرینی احساس با شکوهی که ا تو دل دیگران هم زنده بشه می تونه پاکی و آرامش و کامیابی رو در زندگی هر کسی ایجاد کنه.

و این احساس هیجان انگیز منو وادار کرده که از زندگی بگم.از عشق بگم و از زیبایی

با این امید که شوق زیستن و راز عشق در قلب همه اونایی که این مطالب رو میخونند افزون بشه .

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت5:56 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
گلایه
دیشب از حرفی ، و کنایه ای آنقدر رنجیدم که بی اختیار اشک ریختم و صدای هق هقم بلند شد .تمام شب رو هم کابوس دیدم و با کابوس از خواب بیدار شدم .و قبل از هر کاری شروع به نوشتن کردم . اما حالا یکدفعه یادم اومد که با خودم عهد کرده بودم تو این وب فقط از زندگی بگم و عشق و زیبایی.حالا بهتره یک نفس عمیق بکشم وهمه ی زباله های ذهنم رو دور بریزم..... خوب انگار احساس بهتری پیدا کردم !
+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت5:35 قبل از ظهرتوسط ارکیده |
هوالطیف
"زندگی" هدیه خداوند به شماست و " شیوه زندگی" شما هدیه شما به خداوند است. "لئو بوسکالیا "

بهترین روز زندگی شما چه روزیه ؟ مطمئنا" هر کس جواب خاصی داره اما باید بگم بهترین روز زندگی من امروزه.چون امروز روزیه که بیش از همه برام ارزشمنده . من نمی تونم دیروز رو برگردونم و روز آینده رو هم نمی تونم داشته باشم .اما امروز مال منه، من امروز زنده ا و خدا رو برای این روز شکر می کنم . پس امروز بهترین روز منه.

زندگی زیباست ... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش تا هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست .

"سیاوش کسرایی"

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت6:19 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
باز هم زندگی
در امتداد افق افکار از رنگین کمان احساس بالا می روم ، فراتر از ابرهای سرنوشت...... به زندگی می اندیشم ،این فراز ناهمگن ، این دو قطبی اعجاب انگیز... به راستی زندگی چیست ؟چه می تواند باشد؟! آبشاری جاری و در جوش خروش یا مردابی راکد و بی تحرک...؟ بوستانی آکنده از عطرهای دل انگیز یا کویری پوشیده از خارهای جان آزار...؟ زندانی تنگ و تاریک یا میدانگهی مصفا و روحبخش...؟ آشوبی دهشتزا یا آوایی دلنشین...؟ بیایید با دیده دل زیباییهای زندگی را ببینیم ، با گوش جان نوای دلنواز آن را بشنویم ، با تمامی روح و روان عطر جان بخش آن را استشمام کنیم و با همه وجود لطافتش را لمس نماییم... سخت نیست ، فقط کافیست بخواهیم.
+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت9:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
ناگهان چقدر زود دیر می شود
شاعر عاشقانه ها غزل رفتن را سرود...

قیصر امین پور که شاید اسمش خیلیها رو "حداقل" یاد کتابای فارسی دبستان بندازه چشم از جهان فرو بست.

شاعری از جنس دل ، از جنس عشق ، و از جنس آفتاب. او در صبحی پاییزی در میان مویه و ناله ، در میان بهت و ناباوری با همگان وداع کرد.

به قول خودش : حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می گنی وقت رفتن است

یادش گرامی باد.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت4:32 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
به نام او که خود عشق است ......
. سالها پیش وقتی هنوز خیلی جوون بودم، اندک ذوق ادبی داشتم که باعث می شد به بهونه های مختلف دست به قلم ببرم و بنویسم .از خودم ، احساساتم ، از آسمون ، بارون ، عشق و ... خلاصه هرچی که فکر کنید .تازه یه دفتر هم داشتم که شعرها و مطالب ادبی قشنگ روزنامه ها و مجله ها رو توی اون می نوشتم' گاهی هم کنار این نوشته ها نقاشی می کشیدم که به مضمون اونا نزدیک بود. اون موقع ها بیشتر سرگرمی و تفریح من تو این شعرا و قطعات نوشته شده تو دفترم بود و کتابهایی که می خوندم . اونقدر عاشق کتاب بودم که به قول پدرم به جای خوندن کتاب اونو می خوردم.اما .... اما حالا نزدیک 12 ساله که هیچی ننوشتم .چند روز پیش که بر حسب تصادف یکی از اون دفترای قدیمی رو پیدا کردم ،یهو دلم هوای گذشته روکرد .هوس کردم که دوباره شروع به نوشتن کنم.واسه همینم این وبلاگ رو درست کردم . هرچند بعد از این همه وقت نوشتن برام خیلی سخت شده ولی همه تلاشم رو می کنم و از خدا می خوام که کمکم کنه . .
+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان