غفلت...
عمر من غارت شد و غارتگر از من دور شد
من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد
عمر من همراه با تکرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد
راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد
پ.ن: این شعر کامنت یه دوست بود که به دلم خیلی نشست.
من صبوری کردم و تاراجگر مغرور شد
عمر من همراه با تکرار روز و شب گذشت
شمع فانوس جوانی دم به دم کم نور شد
راه را از چاه در هر لحظه ای باید شناخت
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد
پ.ن: این شعر کامنت یه دوست بود که به دلم خیلی نشست.
+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط ارکیده |


