تبليغاتX
زندگي ... و ديگر هيچ

زندگي ... و ديگر هيچ

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......
...



آن چه نتواند بر شیار لبان برقصد، ژرفای جان را می سوزاند...






+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
تفال ...

شاید تکراری باشه ولی دیوان شمس رو که باز کردم این اومد:


برون شو ای غم از سینه ! که لطف یار می آید

تو هم ای دل ز من گم شو ! که آن دلدار می آید

نگویم یار را شادی ، که از شادی گذشته است او

مرا از فرط عشق او ، ز شادی عار می آید

 مسلمانان ! مسلمانان ! مسلمانی ز سر گیرید

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید

برو ای شکر ! کین نعمت ز حد شکر بیرون شد

 نخواهم صبر گرچه او ، گهی هم کار می آید

روید ای جمله صورتها ! که صورتهای نو آمد

 علم هاتان نگون گردد ، که آن بسیار می آید

درو دیوار این سینه ، همی درد ز انبوهی

که اندر در نمی گنجد ، پس از دیوار می آید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
روزهای غمگینیست...


رازقی پرپرشد

باغ در چله نشست...

+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*
<-persianstat->


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان