...
آن چه نتواند بر شیار لبان برقصد، ژرفای جان را می سوزاند...
+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت4:42 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
تفال ...
شاید تکراری باشه ولی دیوان شمس رو که باز کردم این اومد:
برون شو ای غم از سینه ! که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو ! که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی ، که از شادی گذشته است او
مرا از فرط عشق او ، ز شادی عار می آید
مسلمانان ! مسلمانان ! مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
برو ای شکر ! کین نعمت ز حد شکر بیرون شد
نخواهم صبر گرچه او ، گهی هم کار می آید
روید ای جمله صورتها ! که صورتهای نو آمد
علم هاتان نگون گردد ، که آن بسیار می آید
درو دیوار این سینه ، همی درد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد ، پس از دیوار می آید
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
روزهای غمگینیست...
رازقی پرپرشد
باغ در چله نشست...
+نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت3:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |


