تبليغاتX
زندگي ... و ديگر هيچ

زندگي ... و ديگر هيچ

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......
خدای من زیباست...

من خدای شما را نمی پرستم

همان خدای خدایان

همان خدای جلیل و جبار!!

همان خدای رحیم و قهار!!

همان که می گویید یکی است

و من

حیران از این که چگونه یک می تواند دو باشد!

نه ...

من خدای شما را نمی پرستم

خدای کینه توز را نمی پرستم

من خدای خودم را می پرستم

خدای خودم را

که  ترسناک نیست

که انتقامجو نیست

خدای خودم را می پرستم

که مهربان است 

که  بخشایشگراست و زیبا... 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
فردا...


در اندیشه ام

فردا چه دور است

 فردا ...چه دیر است

 نکندفردا را بربایند

مبادا فردا را در قاب شیشه ای بیاویزند

ومن 

مثل عکسی یادگاری  فردا را تماشا کنم

 و نتوانم کنار پنجره باشم 

در آن عکس


پ.ن:این روزا همه اش فکر میکنم زمان داره تند و تند میگذره ولی من از خیلی چیزا دورم . خیلی دور

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*
<-persianstat->


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان