بهار...
همه جا پر است از بوی بهار، بوی تازگی
آغاز رویش ،رویش از هیچ
و
عطر خوب خدا همه جا پراکنده است
بهار می آید...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت9:49 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
غزلی از مولانا...
دی شد و بهمن گذشت ،فصل بهاران رسید
جلوه ی گلشن به باغ ، همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود ، رفت به کوه و کبود
شاخ گل سرخ را، وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست،شد زخدا دادخواست
لطف خدا یار شد، دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حمل
معطی صاحب عمل،سیم شماران رسید
جمله ی صحرا و دشت،پر زشکوفه است و کشت
خوف تتاران گذشت، مشک تتاران رسید
هرچه بمردند پار ،حشر شدند از بهار
آمد میر شکار ، صید شکاران رسید
آن گل شیرین لقا،شکر کند از خدا
بلبل سرمست ما، بهر خماران رسید
وقت نشاط است و جام ، خواب کنون شد حرام
اصل طرب ها بزاد، شیره فشاران رسید
جام من از اندرون، باده ی من موج خون
از ره جان ساقی خوب عذاران رسید
+نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت9:41 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

