یک دسته گل کوچک شاداب
اتاقی را سرشار از خورشید می تواند کرد
و کاری اندک از روی مهربانی
دلی را از شادمانی خواهد انباشت...
در جستن جام جم جهان پیمودم
روزی ننشستم و شبی نغنودم
زاستاد چو وصف جام جم بشنودم
خود جام جهان نمای جم من بودم
دلا نزد کسی بنشین، که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو، که او گل های تر دارد
دراین بازار عطاران، مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین، که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس، تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
تو را بر در نشاند او، به طراری که می آیم
تو منشین منتظر بر در! که آن خانه دو در دارد
به هر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر چیزی که می جوشد، درون چیز دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا ناله ی مستان
میان صخره و خارا، اثر دارد، اثر دارد
بنه سر، گر نمی گنجی، که اندر چشمه ی سوزن
اگر رشته نمی گنجد، از آن باشد که سر دارد
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش می دار
از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه یی گشتی
حریف همدمی گشتی، که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد، درخت سبز را مانی
که میوه ی نو دهد دایم، درون دل سفر دارد
جام اگر بشکست ؟...
ساز اگر بگسست ؟...
شعر اگر دیگر به دل ننشست؟...


