عجايب هفتگانه جهان
معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفتگانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آنها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، ديوار بزرگ چين و... در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد. معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟ يکي از دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسيد: دخترم چرا چيزي ننوشتي؟
دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم. معلم گفت: بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم.
در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت: به نظر من عجايب هفتگانه جهان عبارتند از : لمس کردن، چشيدن، ديدن، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.
پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.
آري عجايب واقعي همين نعمتهايي هستند که ما آنها را ساده و معمولي مي انگاريم.
امید ...واهی بود...
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنای سپرد و
به مهمانی عشق برد...
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت" را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پرگشودیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشق
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم
چه شب ها، چه شب ها که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار از نرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا پرکشیدیم
من و تو ندانسته، دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شاد، خوش، گرم، پویا
که گفتی به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا ! دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمان ها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته است
دریغا درآن قصه ها و غزل ها نخواندیم
که آب و گل عشق با غم سرشته است !
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته است
من وتو دگرگونه گشتیم دنیا دگرگونه گشته است
در این روزگاران بی روشنایی
در این تیره شبهای غمگین که دیگر
ندانی کجایم ندانم کجایی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
سرشکی به همراه این اشکها می فشانم :
نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت
...
...
...
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
........
نخستین نگاه از فریدون مشیری - با اندکی تلخیص


