کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند
تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند
اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب
کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند
صادقی مهر و وفا قانون انسان بودن است
کاش قانون هایمان یک دم رعایت می شدند
گاهی از غم می شود ویران دلم
کاشکی دل ها همه مردانه قسمت می شدند

پشت دیوار بلند زندگی
پریشان و غریب
بار تنهایی بر دوش می کشم
و تصویر مبهم خشم
بر روحم نقش می بندد...
برخورد قطعه گم شده با دایره کله گنده
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد.
بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند.
با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند.
بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه.
و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی.
بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند.
یکی او را روی پایه ستونی گذاشت...
دنباله ماجرای قطعه گم شده را در ادامه مطلب بخوانید...


