تبليغاتX
* زندگی،... و دیگر هیچ *

* زندگی،... و دیگر هیچ *

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......
...

خانم نظافتچي

در امتحان پايان ترم دانشکده پرستاري، استاد ما سوال عجيبي مطرح کرده بود. من دانشجوي زرنگي بودم و داشتم به سوالات به راحتي جواب مي دادم تا به آخرين سوال رسيدم،

نام کوچک خانم نظافتچي دانشکده چيست؟

سوال به نظرم خنده دار مي آمد. در طول چهار سال گذشته، من چندين بار اين خانم را ديده بودم. ولي نام او چه بود؟!

من کاغذ را تحويل دادم، در حالي که آخرين سوال امتحان بي جواب مانده بود.

پيش از پايان آخرين جلسه، يکي از دانشجويان از استاد پرسيد: استاد، منظور شما از طرح آن سوال عجيب چه بود؟

استاد جواب داد: در اين حرفه شما افراد زيادي را خواهيد ديد. همه آنها شايسته توجه و مراقبت شما هستند، بـايد آنها را بشناسيد و به آنهـا محبت کنيد حتـي اگر اين محبت فقط يک لبخنـد يا يک سلام دادن ساده باشد.

من هرگز آن درس را فراموش نخواهم کرد!

برگرفته از : نشان لیاقت عشق

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت11:31 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

 "میلاد یکی کودک شکفتن گلی را ماند ...

 چیزی نادر به زندگی آغاز می کند ،با شادی و اندکی درد ...

 روزانه به گونه ای نمایان می بالد و

 بدان ماند که نادره ی نخستین است و نادره ی آخرین .... "

 ***

در یک شب بهاری ،شبی مهتابی و پر از ستاره

 

دقایقی مانده به نیمه شب

 

در آسمان زندگیم نوری درخشید

 

که روشن ترین ستاره ام شد.

پسرم که دل انگیزترین ترانه و قشنگترین بهانه ی زندگیم است.

و این شعر  را تقدیم می کنم به او که  دوست داشتنی ترین است ،مهربانترین  و خوبترین.

 پسرم !تاج سرم !

 

  میدونی که تو عزیز دلمی

میدونی که جونمی تو ، عمرمی؟

 

  حتی وقتی که با من بد می کنی !

 

  سرتو می چرخونی لج می کنی .

 

  حتی اون وقتا که من اخم می کنم !

 

  نگاتم نمی کنم ، قهر می کنم

 

   تو تموم لحظه های دم به دم

 

تو رو من دوست دارم عزیز من !

 

  نه فقط دوست دارم ، عاشقتم

 

  واسه تو من می میرم ، فدات میشم

 

دوباره هجده خرداد رسیده

 

 

  توی قلبم پر شور و شادیه

 

  تو چنین روزی خدا به من دادت

 

  از پیش فرشته ها فرستادت

 

 تو شدی فرشته ی آسمونی

 

  از خدا خواستم که عمری  بمونی

 

عسلم ، مبارکه میلاد تو

 

  شادی کن قشنگه خنده های تو

 

  نه روز تولدت ،من همیشه

 

  تنها آرزویی که دارم اینه:

 

  اون خدایی که تو رو به من داده

 

  یه عمری سالم و شاد نگه ات داره

  

  

+نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت1:2 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

دوست دارید جزو کدام دسته از آدم های زیر باشید؟

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند


عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند


مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي شخصيت‌اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکي است.

 

آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند


آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند


شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت6:28 بعد از ظهرتوسط ارکیده |

دانه ای که سپیدار بود

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته

 بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه.

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی

خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی

 فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جا هستم.

تماشایم کنید.»

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یا حشره

 هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی

به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی

خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش

نیست. من به چشم هیچکس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر،

کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو

بزرگی، بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت

فرصت بزرگ شدن ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ

کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم

بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده

شوی.»

دانه ي کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر

خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر

کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند و باشکوه بود که

هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم

همه می آمد.

 

نويسنده: عرفان نظرآهاري

+نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان