
سپندارمزگان روز مقدس زمین ، زن و عشق فرخنده باد.![]()
![]()
![]()
![]()
- از چشمه زندگی ،هر کس ،به اندازه ی کاسه ی و جودش می نوشد.
- سوختن بهای یافتن روشنایی هاست.
- همه ی قلب ها به یک زبان می تپند.
- مرگ در درون هر زنده ای زنده است.
- تراژدی حسن ختام خیلی از پیوندهاست.
- به جای این که دنبال دلیل مرگ باشیم باید دلیل زندگی را بفهمیم.
- گاهی سمت سرعت به سوی دره است .
- گاهی حقیقت در تردید تبلور می یابد.
- ماندن و ایستادن ریشه می خواهد.
- گذشت زمان بهترین درمان هردردی است.
اگر داغ رسم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر حرف های دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو رامی توانستم
ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینم !
تا خدا فاصله ای نیست، بیا!
با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است ؟!
تا خدا فاصله ای نیست، بیا ! با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای، پر بزنیم ...
کاش می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال
تا خدا، فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست ؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست ؟!
یا اگر بود که من ،لای اوراق پر از سجده و برگ، رمز تسبیح نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو
در دل گرم پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!
من ...
به پرواز خدا در دل من ، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور ، بارها معتقدم
و قسم می خورم این بار، به هر آیه ی نور
تا خدا فاصله ای نیست ، بیا
مهین رضوانی فرد
نمیگم دوست ندارم همیشه اسمت رو بگم
نمیگم دوست ندارم که دیگه یادت بکنم
نمیگم که دوست دارم من تو رو تنهات بذارم
نمیگم که دوست دارم اخم روی ابروم بیارم
ولی وقتی که دلت با دل من هم خونه نیست
چه توقع داری که با دل تو من بمونم
میدونم وقتی تو چشمای کسی عشق بشینه
دیگه جایی برای نفرت و دوری تو چشاش نمی مونه
من میگم وقتی کسی دیگری رو دوست نداره
نه که نفرت شایدم جدایی درمون دله
من میگم وقتی دلی سنگ صبور کسی نیست
واسه چی سنگ بزنه شیشیه ی دل رو بشکنه
نمیگم عهدی رو که با دل تو بسته بودم میشکنمش
ولی عهدی که شکستی با چی پیوند بزنم
نمیگم یادم میره قشنگیای زندگی
نمیگم یادم میره شبنم روی گلدونای شمعدونی
نمیگم یادم میره ،عشق که اومد غم دیگه جایی نداره
ولی وقتی که کسی رفت ، عهد و پیمونی نموند
واسه چی زل بزنم به راهی که
دیگه هیچ مسافری رو نداره
سلام ای مهربان مردم
خدا قوت
خنک باد آب و نان سفره هاتان گرم
بساط مهربانی تان مهیا باد
و دستان سخاوت بارتان ، در دست یکدیگر
گوارا باد نوشانوش جام مهرورزی تان
هلا ای عاشقان
نمناکی چشمان پر احساستان زیباست
هزاران بوسه بر بازوی یاری تان
تبسم بر لبان مهرتان ، جاری
خدا همراهتان همراه تر باشیم
که خوشبختی میان دردمندان سخت بی معناست
ملاقات خدا بی مردمان ؟!
هرگز
هرس کن شاخه های بهره مندی را
بگستر سفره زیبای خوبی را
مبارک باشد آن لبخند پر مهری
که بغض بسته ای را باز ، بگشاید
ببخشا مهربان ، عطر خوش پاک تبسم را
نشا کن ، نو نهال سبز خوبی را

با شمایم ای زلال اندیشه گان
ای یاوران مهرآیینم
کویری روزگاران را گوارا بارش پاک محبت ، هدیه فرمایید
تلنگر بر دری بسته
خنک آبی به دست تشنه ای خسته
نوازش بر دلی بشکسته
جانا، عالمی دارد
که در بستن به روی آرزومندان ، چه نازیباست
تو بگشا در ، سلامی کن
بنوشان جرعه ای امید ، در کام عطشناکی
نگاهی منتظر ، همراهی گرم نگاهت آرزو دارد
که لرزش های آن دستان یخ کرده
سراغ هرم دستان تو را می گیرد ای عاشق
لبالب کن تو جام مهرورزی را
به چنگ آور عزیزا ، محکم حبل الهی را
ببخشا ، مهربانی کن
چه می گویم ، سرا پا جاری لطف الهی شو
زمینی بنده ای اما ، تو کاری آسمانی کن
آه من با تو ، که نه با خود چه می گویم
برای آشتی با خدا ، اینک تو بیرون مانده از خانه
تو یی از او ، کنون برگرد سوی او
تو را بر جان حوا ، باز آدم شو
کیوان شاهبداغی

عشقبازی به همين آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو، برکه ای با مهتاب
و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب وروز و طبيعت با ما
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسيحای کسی با جمعی
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است ...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حريراحساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
هرکه با پوزش و پيغامی با رهگذری
هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نيت شکر
![]()
![]()
![]()
عشقبازی به همين آسانی است...
...
مرد جواني ، از دانشكده فارغ التحصيل شد .ماهها بود كه ماشين اسپرت زيبايي ، پشت شيشه هاي يك نمايشگاه به سختي توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو مي كرد كه روزي صاحب آن ماشين شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه براي هديه فارغ التحصيلي، آن ماشين را برايش بخرد . او مي دانست كه پدر توانايي خريد آن را دارد . بلأخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل توبي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر كس ديگري دردنيادوست دارم . سپس يك جعبه به دست او داد . پسر ، كنجكاو ولي نااميد ، جعبه را گشود و در آن يك انجيل زيبا ، كه روي آن نام اوطلاكوب شده بود ، يافت. با عصبانيت فريادي بر سر پدر كشيد و گفت :با تمام مال و دارايي كه داري ، يك انجيل به من ميدهي؟ كتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترك كرد .سالها گذشت و مرد جوان در كاروتجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يك روز به اين فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينكه اقدامي بكند ، تلگرامي به دستش رسيد كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكي از اين بود كه پدر ، تمام اموال خود را به او بخشيده است .بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.هنگامي كه به خانه پدر رسيد ، در قلبش احساس غم و پشيماني كرد . اوراق و كاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا، همان انجيل قديمي را باز يافت . در حاليكه اشك مي ريخت انجيل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كليد يك ماشين را پشت جلد آن پيدا كرد . در كنار آن ، يك برچسب با نام همان نمايشگاه كه ماشين موردنظر او راداشت،وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .


