
یلدا شب تولد خورشيد است. طولانی ترين شب سال سپری می شود و تاريکی که تا ديروز در روزهای سرد و تاريک، بر نور غلبه يافته بود، جای خود را به نور می دهد. ایرانیان هر سال این شب را که آخرین شب پاییزی و آغاز فصل زمستان است را جشن میگیرند. در این شب اعضای فاميل در خانه بزرگتر خانواده گرد هم مینشينند. هندوانه، انار و آجیل شب یلدا میخورند و تا دير وقت به شادمانی و گپ و گفت میپردازند.شب يلدا، درازترين شب سال و يكي از بزرگترين جشن هاي ايرانيان است. ايرانيان همواره شيفته شادي و جشن بوده اند و اين جشن ها را با روشنايي و نور مي آراستند. آنها خورشيد را نماد نيكي مي دانستند و در جشن هايشان آن را ستايش مي كردند. در درازترين و تيره ترين شب سال، ستايش خورشيد نماد ديگري مي یابد....
چه زود یکسال گذشت.یکسال از کوچ ناگهانی ناصر عبدالهی ...
اورفت اما ترانه های زیبایی که خوانده بود به یادگار باقیست .و من بعید میدانم طنین
صدایش هیچ گاه از یاد دوستدارانش و تمامی آنها که به آهنگهایش گوش داده اند
برود.
همچنانکه خودش می خواند :
تنها دلیل بودنم خواندن این ترانه هاست...
مادامیکه به ترانه هایش گوش میدهیم هنوز در بین ماست.
یادش گرامی ![]()
آغاز ۱۰ دی ماه ۱۳۴۹ .انجام ۲۹ آذرماه ۱۳۸۵
![]()
خدا را شکر که مالیات می پردازم : این یعنی شغل و درآمدی دارم.
![]()
خدا را شکر که باید ریخت و پاش های بعد از میهمانی را جمع کنم : این یعنی در میان دوستانم بوده ام .
![]()
خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند : این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم .
![]()
خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم : این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.
![]()
خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم : این یعنی خانه ای دارم.
![]()
خدا را شکر که در مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام : این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.
![]()
خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم : این یعنی میتوانم بشنوم .
![]()
خدا را شکر که این همه شستنی و اطو کردنی دارم : این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.
![]()
خدا را شکر که هر روز صبح زود باید با زنگ ساعت بیدار شوم : این یعنی من هنوز زنده ام .
![]()
خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم : این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم .
![]()
خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند : این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.
ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرما نیستند. !
...و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برای ما گریه نمی کنند.!
این حقیقت زندگی است ...!!.
عجیب است ولی واقعیت دارد. و اگر هر یک از ما این نکته را در یابیم هیچ گاه برای
تغییر کردن دیر نیست......
پیش از آن که آخرین نفس را برآرم
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم ! شگفتی کنم ! بازشناسم!
کدام ؟ که می توانم باشم ؟ که می خواهم باشم ؟
تا روزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
![]()
![]()
![]()
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است ناشناخته پرخار ناهموار
راهی که باری در آن گام نهاده ام
که قدم می گذارم و سر بازگشت ندارم
بی آن که دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آن که شنیده باشم خروش رودها را
بی آن که به شگفت آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم که بگویم
" زندگی کرده ام"
شعر از مار گوت بیگل . ترجمه احمد شاملو
برای زیستن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا انسان را در کنار خود حس کنم .
احمد شاملو

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اون جا که شبا توی بیشه ها
یه پری میاد ترسون و لرزون پاشو میزاره تو آب چشمه
شونه میکنه موی پریشون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره ته اون دره
اون جا که شبا یکه و تنها تک درخت بید شاد و پر امید
میکنه به ناز دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مث یه چیکه بارون
به جای میوه ش نوک یه شاخه ش بشه آویزون
یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب
منو می بره از توی زندون مث شب پره با خودش بیرون
می بره اون جا که شب سیا تادم سحر
شهیدای شهر با فانوس خون جار میکشن
تو خیابونا سر میدونا:
عمو یادگار ! مرد کینه دار ! مستی یا هشیار خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار شهیدای شهر !
خوابیم و بیدار شهیدای شهر !
آخرش یه شب ماه میا د بیرون
از سر اون کوه بالای دره روی این میدون رد میشه خندون
یه شب ماه میاد...
یه شب ماه میاد...
احمد شاملو![]()
امروز زادروزاحمد شاملو بود. شاعری که سالهای زیادی رو با اشعارش ومخصوصا" با
دکلمه هاش زندگی کردم.از خروس زری پیرهن پری و شازده کوچولو گرفته که جزء
قشنگترین قصه های دوران کودکیم بودن (هر چند هنوزم که هنوزه شازده کوچولو رو
می خونم و به قصه اش با صدای شاملو گوش میدم و هنوزم موقع برگشتن شازده
کوچولو به سیاره اش به کمک اون مار زنگی بغض میکنم .) تا آیدا در آینه و هوای تازه
و کاشفان فروتن شوکران ...
و سکوت...
و چیدن سپیده دم ...
که خلوت تنهاییهام روپر میکردن و میکنن.
هنوزم صدای دلنشین شاملو تو گوشم زنگ میزنه :
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند .
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته
می ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است ...
از حرکات ناکرده .
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده .
در این سکوت حقیقت ما نهفته است .
حقیقت تو و من.
یادش گرامی .
شازده کوچولو داستان زیبایی از آنتوان دو سنت اگزوپری است که توسط احمد شاملو ترجمه شده است.
***
از تهی سرشار
جویبار لحظه ها جاری ست.
چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب
واندر آب بیند سنگ.
دوستان و دشمنان را می شناسم من.
زندگی را دوست می دارم.
مرگ را دشمن.
وای ! ـ اما با که باید گفت این ؟ـ من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن.
جویبار لحظه ها جاری.
***
مهدی اخوان ثالث
عزیزان نیکوکار کتابخانه نفیس خود با ارزش۱۵میلیون تومان را به نفع این کودکان در
طبق اخلاص گذاشت . و زمانی که از او خواستند در این زمینه سخنی بگوید بیت
شعری گفت که نام شاعرش را نمی دانم ولی خیلی به دلم نشست :
هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه ی هیچم
![]()
![]()
![]()
ابری آرامش دلچسبی در من ایجاد میکنه.
تو این صبح قشنگ سلام به همه با یه شعر زیبا از مهدی سهیلی.
سلام بر معشوق ![]()
که چهره اش ترو چشمش ستاره ی اوست
سلام ما بر عشق![]()
که قطره قطره ی اشک شبانه چاره ی اوست
به چشم یار سلام ![]()
که سوز ما ز نگاه وی و شراره ی اوست
سلام من به سپهر ![]()
که زینت شب ما ابر پاره پاره ی اوست
سلام بر شبنم ![]()
که غنچه بستر و گلبرگگاهواره ی اوست
سلام بر فرزند ![]()
که راحت دل ما دیدن دوباره ی اوست
به کردگار سلام ![]()
که خلق عالم و آدم به یک اشاره ی اوست
به حق سلام ![]()
که هر جا طلوع زیبایی است
نشان نعمت و الطاف آشکاره ی اوست...
"یا حق"
***
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلم شد آه !که من کیستم
موج ز خود رسته ای تیز خرامید و گفت:
هستم اگر میروم گر نروم نیستم
شعر بالا موضوع انشای کلاس سوم راهنمایی ام بود . از آن موقع سالها گذشته است ولی من همچنان این دوبیت شعر را به خاطر دارم .چون از همان لحظه که آن را خواندم باورش داشتم .شما هم آن را باور کنید و همیشه ...
...پویا باشید...![]()
امروز از لابه لاي كاغذ پاره هاي قديمي دست نوشته اي از خودم رو پيدا كردم .دست نوشته اي كه منو به سالهاي دور برد . انديشيدم شايد بد نباشه بخشي از افكار گذشته ام رو بنويسم ، دوباره بهش فكر كنم و در موردش دوباره بنويسم....
"در عمق تاريكيم. شايد هزار درجه زير شب.
زمان شايد ساعت بيست و پنجم از قرن بي انتهاي شب است .من در انتهاي اين تاريكي ايستاده ام و راهم تا روشنايي بسيار است.
سپيدارها بر مسير صورتي رنگ نيايشم قد برافراشته اند و من نمي دانم كه تا كجا ؟ و تاكي ؟ ...
فقط مي دانم كه بايد ره بسپرم...
بايد از اين جا بروم .در اين جا نفس كشيدن سخت دشوار است.
اين جا خوشه هاي زندگي را درو مي كنند ...
خرمن عشق را آتش مي زنند و بر گرد اين هيمه برافروخته وحشيانه رقص مرگ مي كنند...
اين جا فرهادها را در بيستون ها به كوه كندن ميگمارند...
اين جا قيس ها را مجنون مي كنند و ليلي ها را به كام مرگ مي فرستند...
اين جا روح ها را به زنجير اسارت مي كشند...
اين جا بهار دل ها را دوست ندارند و جوانه هاي تازه روييده را از ريشه در مي آورند.
اين جا هر لحظه بايد در انتظار خزان خاطرات بود
.چون اين جا عشق را گناه مي دانند و عاشقان را با فراق مجازات مي كنند.
افسار گسيخته ام مي پنداري ! آري راهواري بر خنگ زمانه ام كه عنان اختيار از دست داده ام.
گفتم كه اين جا عشق را گناه مي دانند...
آري... بايد آن قدر در بيابان هجران ره سپرد تا تاول هاي محبت بر پاهاي مجروح بوسه بزند.
بايد آن قدر در خارستان فراق دست و پا زد تا گلزخمهاي مهر بر پيكرها بشكفد.
اما...
مي دانم ...
در انتهاي راه چشم هاي آبي رنگ وصال نگران است ، مي خواهد دستهايش را بگيريم و زنجير قلب هاي تنها كنيم.
كاش ميشد رفت به سرزمين صفا كه دل ها همه آيينه گون است...
كاش ميشد رفت به ديار پاكي ها كه قلب ها همه روزنه اي به سوي صدق و محبتند...
كاش ميشد رفت به آن جا كه :
ويس ها و رامين ها را مي ستايند ...
براي فرهادها و شيرين ها دل مي سوزانند ...
و بر ليلي ها و مجنون ها غم ناله مي زنند."
و امروز مي نويسم :
كاش به جاي فقط ستايش ويس ها و رامين ها ، به جاي دل سوزاندن براي فرهادها و شيرين ها، و به جاي غم ناله زدن بر ليلي ها و مجنون ها عشق را با چشم دل مي توانستيم ديد.
كاش حوضچه عرفان را مي يافتيم ...
خود را در زلال معرفت تطهير مي كرديم...
و ... آن گاه كه بوسه مهربان خدا بر پيشانيمان مي نشست دوباره عاشق مي شديم.
ديوانه ام مي پنداريد...
به يزدان سوگند كه مجنون بي نهايتم ...
من جنون ابديت را به جان خريده ام .مپرسيد چرا ؟!
چه ! فقط خدا مي داند و بس كه خود نيز مبهوت خويشتنم ...!
حيران گفته هايم مشويد و بر من خرده مگيريد كه اگر مي توانستم غزل آسماني عشق را بر پر سيمرغ مي نوشتم ، در حرير بنفشه مي پيچيدم و آكنده از عطر ياس تقديم مي كردم...............

خشم
دلم براي كسي تنگ است * * * *
كه آفتاب صداقت را *
به ميهماني گل هاي باغ مي آرد! *
دلم براي كسي تنگ است *
* كه همچو كودك معصومي * * * *
* دلش براي دلم مي سوزد * *
* * * و مهرباني را نثار من مي كند!!!
* * * *
باز باران! با ترانه می خورد بر بام خانه .
یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک
با دوپای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو
دور میگشتم زخانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده
داستانهای نهانی رازهای زندگانی ......
برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را تندر دیوانه غران مشت می زد ابرها را
جنگل از باد گریزان چرخها می زد چو دریا دانه های گرد باران پهن می گشتند هرجا
سبزه در زیر درختان رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگل وارونه پیدا
بس گوارا بود باران ! به چه زیبا بود باران !....
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای زندگانی... پندهای آسمانی ...
بشنو از من کودک من !
پیش چشم مرد فردا ! زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا! هست زیبا !هست زیبا !
یاد گلچین گیلانی هم بخیر.

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
***
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
***
با هزاران جوانه می خواند
بوته ی نسترن سرود تو را
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود تو را
***
من تو را در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
***
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
***
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب تو را
ز تو ماندم تو را هدر کردم
***
غافل از آن که تو به جایی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
***
آه ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ور نه گر مرگ بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
***
عاشقم! عاشق ستاره ی صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن....

این همه گفتند ببین و بیا
عشق چه می گفت ؟ بیا و ببین
کردم .بوییدمش و بوسیدمش.طفلکی بیدار شد. از لای پلکای نیمه بازش یه نگاهی بهم کرد و لبخندی
زد و گفت : مرسی مامان جون! و...دوباره خوابش برد.
حرفش دلمو لرزوند.مگه من دیگه چی باید از خدا بخوام در حالی که اون همه ی دنیا رو تو یه لبخند با
همه ی زیبایی و لطافتش یکجا بهم داده.
اون پسرمو بهم داده که همه ی دنیای منه!...
خداییییییییییییییییییییییییا تو را سپاس![]()
![]()
![]()
![]()

