رازقی پرپرشد
باغ در چله نشست...
دیروز...
با آمدنت آسمان آبی شد
لحظه ها رنگ گرفت
و آرزوهایم جوانه زد...
امروز...
تو قد کشیده ای و من
تمام خستگی هایم را
در امواج خنده های شادمانه ات
رها می کنم
شوقی و آرامشی و...دیگر هیچ
خدایا!تو خود می دانی که بر من چه ها رفته است!
همه ی آنها را، که خودخواهانه مرا به قضاوت نشسته اند به تو وامی گذارم...
پ.ن:دلتنگم وفرصتی نیست برای دلتنگی دلتنگم و آسمان بغض مرا نمی فهمددلتنگم و آشیانی برای دلتنگی ام نیست دلتنگم وهیچکس درد مرا نمی دانددلتنگم دلتنگم و دیگر هیچ...
من خدای شما را نمی پرستم
همان خدای خدایان
همان خدای جلیل و جبار!!
همان خدای رحیم و قهار!!
همان که می گویید یکی است
و من
حیران از این که چگونه یک می تواند دو باشد!
نه ...
من خدای شما را نمی پرستم
خدای کینه توز را نمی پرستم
من خدای خودم را می پرستم
خدای خودم را
که ترسناک نیست
که انتقامجو نیست
خدای خودم را می پرستم
که مهربان است
که بخشایشگراست و زیبا...
در اندیشه ام
فردا ...چه دیر است
نکندفردا را بربایند
مبادا فردا را در قاب شیشه ای بیاویزند
ومن
مثل عکسی یادگاری فردا را تماشا کنم
و نتوانم کنار پنجره باشم
در آن عکس
پ.ن:این روزا همه اش فکر میکنم زمان داره تند و تند میگذره ولی من از خیلی چیزا دورم . خیلی دور

