تبليغاتX
* زندگی،... و دیگر هیچ *

* زندگی،... و دیگر هیچ *

زندگی ، چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.......

ابر و ابریشم و عشق

  هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و

ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از

نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ،

سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من

هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح

در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش

کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم

دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز

که از حد بگذرد ، ناپدید می شود.

یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ...

 یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ...


عرفان نظرآهاري


پ.ن:هواي رفتن دارم اما دل كندن برايم سخت است.شايد همين روزها. شايد جايي ديگر....نميدانم

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت6:29 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
...
زن عشق می کارد و کینه درو می کند..

دیه اش نصف دیه ی توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر می باشی...

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ی ولی لازم دارد ..

ولی تو به لطف قانون گذار می توانی هر گاه بخواهی ازدواج کنی...

کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...

او درد می کشد وتو نگرانی کودک دختر نباشد تا جلوی خانواده ات سر افکنده نشوی...

او بالای سر دلبندش بی خوابی می کشد وتو در خواب نازی...

او با به خطر انداختن جانش مادر میشود و در کشور ما همه جا می پرسند نام پدر...

او متولد میشود ..عاشق می شود..

مادر میشود ..پیر میشود و می میرد...

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند...

چرا که در چین و شیار های صورت مردش عبور زمان را نمی بیند ..جوانی بر باد رفته اش را می بیند...

سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده ...

و این ها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...

زندگی بی عشق به درختی می ماند بی شکوفه و میوه.

به گلهایی می ماند بدون رایحه...


+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت7:22 بعد از ظهرتوسط ارکیده |
*
*
*
*
*
*
*


كاربردی ترين كدهای وبلاگ نويسان